خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۷۲

هیچ‌کس نیست که وصل تو تمنا نکند

یا جفا بر من دلخسته‌ی شیدا نکند

هر که سودای سر زلف تو دارد در سر

این خیال است که سر در سر سودا نکند

چشم شوخت چه عجب گر دل مردم بربود

تُرک سرمست محال است که یغما نکند

وامق آن نیست که گر تیغ نهندش بر سر

سر بگرداند و جان در سر عذرا نکند

ماه کنعانی ما گو ز پس پرده درآی

تا دگر مدعی انکار زلیخا نکند

عاقبت دود دلش فاش کند از روزن

هر که از آتش دل سوزد و پیدا نکند

مرد صاحب‌نظر آن است که تا جان بودش

نتواند که نظر در رخ زیبا نکند

آن سهی سرو روان از سر پا ننشیند

تا من دلشده را بی‌ سر و بی پا نکند

مکن اندیشه‌ی فردا و قدح نوش امروز

کان که عاقل بود، اندیشه‌ی فردا نکند

در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند

کیست کو را هوس عیش و تماشا نکند

دل کجا برکند از آن لب میگون خواجو

زان که مخمور به ترک می حمرا نکند