خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵

ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان

در بند کمند تو دل حلقه گشایان

وی برده بدندان سرانگشت تحیر

ز آئینه رخسار تو آئینه زدایان

همچون مه نو گشته ام از مهر تو در شهر

انگشت نما گشته ی انگشت نمایان

عمرم بنهایت رسد و دور بآخر

لیکن نرسد قصّه عشق تو بپایان

این نکهت مشکین نفس باد بهشتست

یا بوی تو یا لخلخه ی غالیه سایان

با سرو قدان مجلس خلوت نتوان ساخت

تا کم نشود مشغله ی بی سر و پایان

محمول سبکروح که در خواب گرانست

او را چه غم از ولوله ی هرزه داریان

باید که بر آید چو برآید نفس صبح

از پرده سرا زمزمه ی پرده سرایان

منزلگه خواجو و سرکوی تو هیهات

در بزم سلاطین که دهد راه گدایان