خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰

برافکن سایبان ظلمت از نور

که یاد از روی خوبت چشم بد دور

رخت در چشم ما نورست در چشم

نظر بر طلعتت نور علی نور

۳

بیاقوتت برات آورده سنبل

ز ریحان تو در خط رفته کافور

ترا بر جان من فرمان روانست

که سلطان آمرست و بنده مأمور

بهشتی روی اگر در گلشن آید

تو پنداری که این خلدست و آن خور

۶

گرم روی زمین گردد مصوّر

نبیند ناظرم جز روی منظور

ز بادامش حریفان نیمه مستند

ولی آن ماهرخ در پرده مستور

ز لعلش بوسه ئی می خواستم گفت

نباید داد شیرینی برنجور

از آن خواجو بیاقوتش کند میل

که دایم آب خواهم طبع محرور