نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳

فسون خط تو پیغام بعثت و شب داج

نگاه پر رخ تو مصطفاست بر معراج

ظهور حسن تو امنیتی به دوران داد

که پادشه ز رعیت نمی ستاند باج

چه صلح بود که حسن تو باوفا انگیخت

کز آب و آتش ما برد اختلاف مزاج

میان زخم و خدنگ تو الفتی پیوست

که از دکان مسیحا نمی خرند علاج

حسود مهره دل قلب کرد و غافل ازین

که کعبتین دغا، خانه می دهد تاراج

سرشگ زرق در آن کو روان نمی گردد

نبوده سیم دغل را به هیچ جای رواج

نماند شوکت شاهان کسی نمی داند

درازدستی حسنی که می رباید تاج

سوار معرکه آخرالزمان ایرج

که طالعش به ظفر کرده اند استخراج

چنان به عربده قلب عدو به هم شکند

که شیربچه گشایند بر بساط زجاج

مثال نسبت اعقاب و جد او این است

که آن قدر که گهر بیش بیش قیمت تاج

قبول تربیت استاد می کند شاگرد

هوای معرکه شهباز می کند دراج

بیان قصه رزمش نکو نمی دانم

وگرنه نظم کنم، بودمی همان جا کاج

غنیمتی که من از گنج فقر یافته ام

خراج ملک دهندم نمی دهم به خراج

سر «نظیری » و خاک سرای پیر مغان

ز آستان کریمان کجا رود محتاج؟