طغرل احراری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱

حدیث زلف او خواهم خطی از هاله بنویسم

به جای وصف خویش شعله جواله بنویسم

در آن مکتوب که شرح قصه هجرش بیان سازم

قلم از آه بلبل می‌کنم گر ناله بنویسم

اگر خواهم سواد نسخه دیوان عشق او

به داغم گر رسد نوبت به برگ لاله بنویسم

مپرس از من حدیث گرمی آن لعل گلگونش

فتد در صفحه‌ام آتش اگر تبخاله بنویسم

پی تحریر کلک من تبسم خنده‌ای دارد

که جای حرف دندانش نقط از ژاله بنویسم

نبینی در جهان جز حلقه قوس قزح دیگر

به مد ابرویش روزی که من دنباله بنویسم

نویسی حال عشاقش بیان کن شمه‌ای با من

که من شیدای اویم خویشتن را واله بنویسم

جز ارباب معانی جمله خلق جهان یکسر

کم از گاوند در دانش مگر گوساله بنویسم؟!

خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن بیدل

قلم در موج گوهر بشکنم تبخاله بنویسم!