چند کشی جورِ این سپهرِ کهن را
چند بکاهی روان و خواهی تن را
مرد چو رختِ شرف ندوخت بر اندام
باید پوشد به دوشِ خویش کفن را
سلسلهاش چون بناتِ نعش گسستی
گر نبدی اتحاد عقدِ پرن را
ای شده سیراب زاشکِ دیدهٔ مادر
وی تو به خونِ پدر خریده وطن را
دامنِ خوابت کشد به پیرهنِ مرگ
گر نربایی ز دیده کُحلِ وسن را
باغِ پدر چون به رهن دادهای ای پور
جانِ تو مرهون شدهست بیتِ حزن را
گر زن و فرزند را به خصم سپردی
بر تنِ خود پوش رختِ دختر و زن را
چون زن و فرزند رفت فاتحه برخوان
یکسره خویش و تبار و صِهر و خَتَن را
زور نداری به چاره کوش و به تدبیر
گر تو شنیدی حدیثِ مور و لگن را
غرّه به بازوی خود مباش که بایست
شانه ز پولاد آهنین مِجَن را
خسروِ چین گر به خویش غرّه نگشتی
کس نگشودی جبین عروسِ خُتَن را
در طرفِ راست، یار عربدهجو بین
در طرفِ چپ، حریفِ عهدشکن را
شاهدِ روسی نخست از رهِ بیداد
کرد عیان حیلههای سِرّ و عَلَن را
فاش و هویدا به خرمنِ تو برافروخت
نائرهٔ اشتعالِ جور و فتن را
آن سان رفتار کرد با تو که بر وی
هیچ نکردی خطا عقیده و ظن را
لیک بتِ انگلیسی از درِ اخلاص
آمد و وارونه کرد طرح سخن را
گفت منم آنکه دستِ من برباید
از دل تو اندُه وز دیده وَسَن را
پس به فسون و فسانه برد به کارت
بادهٔ ناخوشگوارِ مردفکن را
مست فتادی ازین شراب و سحرگاه
زهرِ هلاهل زدی خمارشکن را
بادِ بروتت برفت یکسره ای شیخ
ریش تو جاروب کرده دردیِ دن را
همچو مضارع شدی که نصب و سکونش
منتظرِ یک نظر بوَد لَم و لَن را
عهدِ بریتانیا نسیمِ صبا بود
طرفه نسیمی که سوخت سرو و سمن را
طرفه نسیمی که تا وزید به بستان
کند پر و بالِ مرغکانِ چمن را
طرفه نسیمی که خست خاطرِ گلبن
خانهٔ بلبل سپرد زاغ و زغن را
ایران باشد بهشتِ عَدْن و تو آدم
عَدْنِ تو آن کس بَرَد که بُرد عَدَن را
ما را بیند چنانکه گویی دیدهست
جانوری بیزبان و بستهدهن را
ما هم از آن دیده بنگریم که بیند
مارگَزیده سیه سپید رَسَن را
مانا فرموش کردهاند حریفان
نیزهٔ گیوِ دلیر و جنگ پَشَن را
یا بنخواندند در متونِ تواریخ
قصهٔ شاپورشاه و والرین را
ای علما تا به کی کنید پرِ حرص
آلت بیداد خویش شرع و سُنَن را
ای ادبا تا به کی معانیِ بیاصل
میبتراشید ابجد و کلمن را
ای شعرا چند هشته در طبقِ فکر
لیموی پستانِ یار و سیبِ ذقن را
ای عرفا چند گسترید در این راه
دانهٔ تسبیح و دام حیله و فن را
ای خطبا تا به کی دریدن و خستن
با دم خنجر دل حسین و حسن را
ای وزرا تا به چند در گَلهٔ ما
راهنمایی کنید گرگِ کهن را
ای وکلا تا به کی دهید به دشمن
از ره جهل و هوس عروسِ وطن را
خونِ شهیدان درین دو ساله به ایران
کرد ز خارا عیان عقیقِ یمن را
ساغرِ می نیست خونبهای شهیدان
نیک بسنج ای پسر مَبیع و ثَمَن را
امّتِ موسی نهای که باز فروشی
در عوضِ سیر و تره سلوی و من را
گر رگِ ایرانیت به تن بوَد ایدر
جیحون سازی ز دیده طل و دمن را
مرد، وطن را چنان عزیز شمارد
با دل و با جان که شیرخواره لبن را
مرد، وطن را چنان ز صدق پرستد
فاش و هویدا که بتپرست وَثَن را
هر که ز حبالوطن نیافت سعادت
بسته به زنجیرِ ننگ گردنِ تن را
شامهٔ پیغمبری چو نیست محال است
بشنوی از دور بوی پیرِ قَرَن را
عشقِ بتان را درونِ دل ندهد جای
پیرِ علیلی که مبتلاست عنن را
کور نبیند عروسِ ماهِ جبین را
طفل نخواهد نگارِ سیمبدن را