فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

تا مرا سودای شمع عارضت در سر نبود

سینه ام سوزان دلم صد پاره چشمم تر نبود

در گریبان دلم روزی که عشقت دست زد

هستیم را جز لباس نیستی در بر نبود

جان من روزی که شوق جوهر تیغ تو داشت

در جهان نام و نشان از جسم و از جوهر نبود

از ازل تنها مرا شد درد تنهایی نصیب

غالبا این درد را قابل کسی دیگر نبود

در جهان جز عاشقی کاری نکردم اختیار

چون کنم نسبت بمن کاری ازین بهتر نبود

هیچگه غمخانه ام را سیل خون نگشاد در

کز بلا صد خیل بهر دیدنم بر در نبود

پیش ازین حال فضولی را نمی دیدم خراب

در دل او غالبا درد و غم دلبر نبود