فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱

ما را بلای عشق تو عمریست آشناست

از آشنا جدا شدن آشنا بلاست

برخاست از قد تو به هر گوشه فتنه‌ای

سروی ز باغ حسن بدین فتنه برنخاست

جان و دلم بسوخت جدایی جدا جدا

این است حال آن که ز جانان خود جداست

جان پیش تست ما به بلای تو زنده‌ایم

ای عمر مدتیست بلای تو جان ماست

کس نیست کز بلای بتانم دهد نجات

بس مشکل است دفع بلایی که از خداست

مستان جام عشق فتادند بی‌خبر

کس آگهی نیافت که این نشأه از کجاست

چون گشت عادت تو فضولی جفاکشی

تکلیف ترک کردن عادت تو را جفاست