مژده ای دل هان که ما را مژده جان آمدهست
وز نسیم صبح بوی زلف جانان آمدهست
تن مزن ای دل! بزن دستی و جان را برفشان
زانکه این خوش مژده در دل از ره جان آمدهست
نیم شبخیزان دولت جوی را اندر مشام
بوی اقبال از دم صبح درفشان آمدهست
چشم روشن گشتهاند الحق عزیزان جهان
زین نسیم خوش که از یوسف به کنعان آمدهست
از ندای ابشروا گویان به پیروز اختری
زخمها در زخم این پیروزه پنگان آمدهست
وز فغان بانگ گردون بر صلای جان فشان
عیسی اندر حجره گردون به افغان آمدهست
لب چو جام پر شکر خندست عالم را از آنک
خاتم گم گشته با دست سلیمان آمدهست
این سعادت بین که مهد کبریای احمدی
پیش بو ایوب انصاری به مهمان آمدهست
آیت انی انا الله دان که از طور جلال
سوی گوش محرم موسی عمران آمدهست
هین که باز از بهر دفع فتنه افراسیاب
روستم بر پشت رخش از زاولستان آمدهست
از کبوتر خانههای مرغ عرش نامهبر
این بشارت نامه در پر بسته پنهان آمدهست
یارب این سورست یا صور دوم کز یک دمش
رفتگان را قوت جان در تن آسان آمدهست
آسمان جان بر طبق بنهاده یعنی آفتاب
زین طرب در خاک همچون سایه گردان آمدهست
این همه رمز و اشارت هیچ می دانی که چیست؟
یا چه فیض است این که از انجم در ارکان آمدهست؟
شاه مغرب را که در مشرق امان از عدل اوست
شهریاری در وجود از لطف یزدان آمدهست
کرد سعدان فلک در طالع خوبش قران
لاجرم صاحب قران از فر سعدان آمدهست
چرخ یکتا کرده بد دل بر امید دایگیش
بر سر گهواره خاکی دو تا زان آمدهست
او ز سه شاه از اتابک در جهانداری و قدر
همچو زال از سام و چون سام از نریمان آمدهست
پرتو از خورشید و نور از ماه و باران از سحاب
گل ز گلبن دُر ز دریا گوهر از کان آمدهست
شیر پستان، آب حیوان گشت و او خضر دوم
شیر بین کاب حیاتش شیر پستان آمدهست
از خم مهدش خم ایوان کسری رشگ برد
کین خم اندر قدر به زان شکل ایوان آمدهست
ملک ایران با فلک پهلو باید بی خلاف
زین خلف کاکنون ز پشت شاه ایران آمدهست
چون پدر شاهست و عم سلطان و جد سلطان نشان
شاید او سلطان نشان و شاه سلطان آمدهست
همچو عیسی وقت طفلی شد طفیل قدر او
از جلالت هرچه آن در حد امکان آمدهست
شاه محمود محمد خواندش گردون از آنک
همچو محمود از سر تیغ آتش افشان آمدهست
ای جهانبخشی که هر دم تحفه ایام تو
فتح دیگرگون و اقبال دگرسان آمدهست
کشت خشک مکرمت را اندرین آخر زمان
فیض انعام تو در خور تر ز باران آمدهست
در صف مردی لوای نصرت آرای ترا
سورت نصر من الله جمله درشان آمدهست
آنچنان در خون خصمت شد جهان کز بهر او
غنچه در بستان چو خون آلوده پیکان آمدهست
چون تو بر یکران خود جولان نمایی در مصاف
در حمل خورشید پنداری خرامان آمدهست
اسب همت را عنان ار تنگ گیری تو رواست
زانک پیش تو جهان بس تنگ میدان آمدهست
کارساز عالمی امروز در دوران تست
خوشتر از خوش هرچه آن در تحت دوران آمدهست
تیغ یک زخمت که او را هست دندان در شکم
خصم را الحق حریف آب دندان آمدهست
دولتت در پای دُر بخش است، وز دوران چرخ
او به پایان آید از دریا به پایان آمدهست
گر سکندر خوانمت حق با منست از بهر آنک
تیغ تو سدی میان کفر و ایمان آمدهست
مؤمن از تست ایمن و ترساست ترسان لاجرم
در حریم ترس تو ترسا مسلمان آمدهست
همتت جایی رسید ای شاه کاندر جنب او
نُه فلک با طول و عرضش ده یکِ آن آمدهست
دوش با دل گفتم این شهزاده از روی خرد
چون پدر فرمانده ایران و توران آمدهست
دل مرا گفت این قدر میدان که از قرآن مجد
لفظ انی جاعل در شأن ایشان آمدهست
عدل کسری ظلم حجاج است در عهد تو زانک
پیش عدلت عدل کسری عین عدوان آمدهست
آسمان عمر پیما از نهیب تیغ تو
با تو از بهر امان در عهد و پیمان آمدهست
چون کف راد است گر کان رفته شد گو رفته باش
خاک بر سر شعر را جایی که قرآن آمدهست
تا کند هنگام بزمت پیش تو بازیگری
ماه مار افسا و گردون کاسه گردان آمدهست
حافظ ملک عراقی و اتابک تاج بخش
قتلغ اینانج از پی ملک خراسان آمدهست
شاد باش ای شیر شیرآشام و طفل روزبه
کاسمان با فر او طفل دبستان آمدهست
مردم چشم است و چشم عالمی روشن بدوست
لاجرم با چشمه خورشید یکسان آمدهست
او هنوز اندر میان مهد و خیل جاه او
برتر از ایوان چرخ و اوج کیوان آمدهست
ای بسا رخنه که از میلاد عمر افزای او
در لوای ایلک و قدر قدر خان آمدهست
هست در بستان دولت سدره و طوبی ملک
گرچه باغ روح را چون شاخ ریحان آمدهست