تشنه درد فراقت منم ای جان دردِه
جرعه ای زآن لب لعلت که کند ما را بِه
دلم از تیغ فراق رخ تو مجروحست
مرهمی از شب وصلت به من بی دل نِه
این سخن چون بشنید از من مسکین فیالحال
تُرک سرمست برآشفت و کمان کرد به زِه
تیر مژگان به کمان خانه ابروش نهاد
آنچنان بر دل ما زد که فلک گفتا زه
دیده بگشای و نظر سوی من خسته فکن
که مرا رنگ رخ از هجر تو شد همچون به
گفته بودند زکاتی تو بخواه از حسنش
بوسهای خواستم از لعل لبش گفتا ده
گفتم از لطف خدا چون تو جمالی داری
خطر چشم بدان را تو زکاتی میده
روزگاری عجب و خلق جهان بوالعجبند
نشناسند کسی را که که که بود که مه