جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۰

تا دل مسکین من دیوانه شد

در غم عشق رُخت افسانه شد

تا شد او با درد عشقت آشنا

بی تکلّف از جهان بیگانه شد

خان و مان بر باد مهرت داده‌ام

تا غم روی تواَم همخانه شد

بوسه‌ای می‌خواستم گفتی که نه

شکر کردم چون لبت پروانه شد

همچو مویی در غمت بگداختم

تا ز زلفت تاره‌ای در شانه شد

شمع رویت را شبی دیدم ز جان

دل برفت و پیش او پروانه شد

تا فرورفتم به بحر عشق تو

جان شیرین در سر دُردانه شد

گفتم آخر یک نظر بر ما فکن

یار ما را یک زمان پروا نه شد

همچو حلقه بر درش سر می‌زنم

یک در از وصلش به رویم وا نه شد