مرا تحمّل هجران آن نگار نباشد
چو بلبلم هوس نالههای زار نباشد
گلم ز دست به در شد چه میکنم بستان
به پای دل ز فراقش به غیر خار نباشد
بیا به دیده نشینم که مردم چشمی
میان ما و تو ای دیدهام غبار نباشد
مکن جفا به دل ریش من که در دو جهان
به غیر نام نکو هیچ یادگار نباشد
به سخت و سست زمانه دلا بباید ساخت
بساز با بد و نیکش چو روزگار نباشد
زمانهای عجب و خلق جمله بوالعجباند
به عهد و قول و وفا هیچ اعتبار نباشد
به اختیار به هجران بکوش چندینی
چه حاصل از غم عشقت چو اختیار نباشد
چو چشم جادویت ای دوست نیک سرمستم
به بادهٔ لب لعلت غم خمار نباشد
جهان وفا نکند با کسی یقین میدان
نه با من و تو که این سفله پایدار نباشد