عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

نه به کویم گذرت می‌افتد

نه به رویم نظرت می‌افتد

آفتابی که جهان روشن ازوست

ذرهٔ خاک درت می‌افتد

۳

در طلسمات عجب موی شکاف

زلف زیر و زبرت می‌افتد

در جگردوزی و جان سوزی سخت

چشم پر شور و شرت می‌افتد

در غمت بسته کمر بر هیچی

دل من چون کمرت می‌افتد

۶

آب گرمم به دهن می‌آید

چشم چون بر شکرت می‌افتد

شکری از تو طمع می‌دارم

به بیندیش اگرت می‌افتد

شکرت بی‌خطری نی و دلم

به خطا در خطرت می‌افتد

۹

بیشتر میل تو جانا به جفاست

یا جفا بیشترت می‌افتد

گر جفایی کنی و گر نکنی

نه به قصد است درت می‌افتد

دل عطار ازین بیش مسوز

که ازین بد بترت می‌افتد