اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

از جلوه تو چشم دل و جان لبالب است

هر برگ غنچه‌ام ز گلستان لبالب است

در شیشه خانه دل ما کز هوا پر است

پیمانه از درستی پیمان لبالب است

شد حشر و یک سخن به لبش آشنا نشد

عالم کباب گشت و نمکدان لبالب است

کار تو رفته رفته ز خورشید هم گذشت

صبح و شبم ز شوخی مژگان لبالب است

دردسر خمار ندانسته‌ام اسیر

جام دلم ز باده عرفان لبالب است