چو گلت شکفت از می عرق از کناره سرزد
ز مهت شفق برآمد ز شفق ستاره سرزد
به تفرج از سرکو چو برآمدی خرامان
مه نو به بام گردون ز پی نظاره سرزد
بنما چو ماه عیدم ز کنار بام ابرو
که کم از کنار بامی چو تو ماهپاره سرزد
ز سرشک چشم مجنون گل حسرت و ندامت
نه ز گل دمید تنها که ز سنگ خاره سرزد
به زمین فرو ز خجلت رود آفتاب گردون
مگر از کنار میدان مه من سواره سر زد
به کنایه گفت مستی، که یکیست با تو اهلی
سخن حقیقت آخر ز شرابخواره سرزد