اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲

در عشق تو تا در غم خویشی ملامت است

از خود چه بگذری همه خیر و سلامت است

مست از شراب عشق بتان شو که جام می

یک مستی و هزار خمار ندامت است

در عاشقی بلاست چه مرگ و چه زندگی

مردن ملامت است و نمردن غرامت است

صاحبدلی که شاد کند خاطری کجاست

جز پیر می فروش که محض کرامت است

صد کشته زنده کردی و کس را خبر نشد

یک مرده زنده کرد مسیح و قیامت است

برما چگونه اهل سلامت گذر کنند

زینسان که کرد با همه خار ملامت است

اهلی بیا که گوشه نشین عدم شویم

کان منزل سلامت و جای اقامت است