بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما را
ز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را
نوشتم در وصیت نامهٔ طومار آه خود
که صیدی را به خون غلطان چو بینی یاد کن ما را
خمارم رهبر دشت فنا گردید ای ساقی
کرم فرما و از ته جرعهای ایجاد کن ما را
خراب رنجش بیجا شده معمورهٔ طاقت
بیفشان گرد کلفت از دل و آباد کن ما را
خمارِ بادهٔ غفلت فراوان درد سر دارد
ز سر جوش ندامت ساغری امداد کن ما را
سراغ ما نمییابی مگر در وادی عنقا
ز خود رفتن به هر جا میرسی فریاد کن ما را!