سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۳
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند؟ حکم، خداوند راست
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۴
آن را که به جایِ توست هر دَم کَرَمی
عذرش بنه، ار کند به عمری ستمی
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۵
دو بامداد اگر آید کسی به خدمتِ شاه
سِیُم، هرآینه در وی کند به لطف نگاه
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۶
ماری تو که هر که را ببینی، بزنی
یا بوم که هر کجا نشینی، بکنی
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۸
دریاب، کنون که نعمتت هست بهدست
کاین دولت و مُلک میرود دست به دست
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۶
به دست آهک تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیشِ امیر
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۷
اگر بمُرد عَدو، جایِ شادمانی نیست
که زندگانیِ ما نیز جاودانی نیست
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۰
تو گویی تا قیامت زشترویی
بر او ختم است، و بر یوسف نِکویی
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نامِ بزرگان به زشتی برد
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴
در برابر، چو گوسپندِ سلیم
در قفا، همچو گرگِ مردمخوار
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴
هر که عیبِ دگران پیشِ تو آورد و شمرد
بیگمان، عیبِ تو پیشِ دگران خواهد برد
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵
چه دانند مردم که در خانه کیست؟
نویسنده داند که در نامه چیست
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵
پارسا بین که خرقه در بر کرد
جامهٔ کعبه را جُلِ خر کرد
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۶
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو میروی به ترکستان است
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازارِ خویش و آتشِ ما تیز میکنی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲
خوش است زیرِ مُغیلان به راه بادیه خُفت
شبِ رَحیل. ولی ترکِ جان بباید گفت
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴
چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۵
هر سو دَوَد آن کَش ز برِ خویش براند
وآن را که بخواند به درِ کس ندواند
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷
«نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم
نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷
شخصی همه شب بر سرِ بیمار گریست
چون روز بشد، بمرد و بیمار بزیست
