سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰
آواز خوش از کام و دهان و لبِ شیرین
گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پردهٔ عُشّاق و خراسان و حجاز است
از حنجرهٔ مطربِ مکروه نزیبد
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰
چون در آواز آمد آن بَرْبَطسرای
کدخدا را گفتم: از بهر خدای
زَیْبَقم در گوش کُن تا نشنوم
یا دَرَم بگشای تا بیرون روم
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۱
نگویند از سر بازیچه حرفی
کز آن پندی نگیرد صاحبِ هوش
و گر صد بابِ حکمت پیشِ نادان
بخوانند، آیدش بازیچه در گوش
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۲
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نورِ معرفت بینی
تهی از حکمتی به علّتِ آن
که پُری از طعام تا بینی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳
در بسته به روی خود ز مردم
تا عیب نگسترند ما را
در بسته چه سود و عالِمالغیب
دانایِ نهان و آشکارا
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۴
تو نیکو روِش باش تا بَدسگال
به نقصِ تو گفتن نیابد مَجال
چو آهنگِ بربَط بود مستقیم
کی از دستِ مطرب خورد گوشمال؟
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۵
چو هر ساعت از تو به جایی رود دل
به تنهایی اندر، صفایی نبینی
ورت جاه و مال است و زَرع و تجارت
چو دل با خدای است، خلوتنشینی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۷
دانی چه گفت مرا آنبلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژطبعجانوری
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۷
به ذکرش هر چه بینی در خروشاست
دلی داند در اینمعنی که گوشاست
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانیاست،
که هر خاری به تسبیحش زبانیاست
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۸
اگر دنیا نباشد، دردمندیم
وگر باشد، به مهرش پایبندیم
حجابی زین درونآشوبتر نیست
که رنجِ خاطر است، اَر هست و گر نیست
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۹
به دیدارِ مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندان که گویند: بس
اگر خویشتن را ملامت کنی
ملامت نباید شنیدت ز کس
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۰
شکم زندانِ باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل
که باد اندر شکم بار است بر دل
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویلهٔ نامردمم بباید ساخت
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱
زنِ بد در سرایِ مردِ نکو
هم در این عالم است دوزخِ او
زینهار از قرینِ بد، زِنهار!
وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳
گلِ سرخش چو عارضِ خوبان
سنبلش همچو زلفِ محبوبان
همچنان از نهیب بَرْدِ عَجوز
شیر ناخورده طفلِ دایه هنوز
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳
ازین مه پارهای، عابدفریبی
ملایک صورتی، طاووسزیبی
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجودِ پارسایان را شکیبی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳
هَلَکَ النّاسُ حَوْلَهُ عَطَشاً
وَ هْوَ ساقٍ یَرَیٰ وَ لاٰ یَسْقی
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات، مُسْتَسْقی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳
هر که هست از فقیه و پیر و مرید
وز زبانآورانِ پاکنَفَس
چون به دنیایِ دون فرود آید،
به عسل در بماند پایِ مگس
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳
خاتونِ خوبصورتِ پاکیزهروی را
نقش و نگار و خاتمِ پیروزه، گو مباش
درویشِ نیکسیرتِ پاکیزهخوی را
نانِ رِباط و لقمهٔ دریوزه، گو مباش
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایتِ شمارهٔ ۴۲
لافِ سرپنجگی و دعویِ مَردی بگذار
عاجزِ نفسِ فرومایه چه مَردی چه زنی
گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن
مَردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
