عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۱
از مشک حصار گل خود روی که دید؟
بر گل خطّی ز مشک خوشبوی که دید؟
گلروی بتی با دلِ چون روی که دید؟
بر پشت زمین نیز چنین روی که دید؟
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۲
بت گونه از آن بت حصاری گیرد
شب گونه از آن زلف بخاری گیرد
آن دل که بسش عزیز میداشتمی
کی دانستم ز من به خواری گیرد؟!
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۳
چون نار رخی ز نور پرمایه که دید؟
گسترده به روز بر، ز شب سایه که دید؟
بر توبه بر، از گناه پیرایه که دید؟
ایمان و نفاق هر دو همسایه که دید؟
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۴
رخسار تو را لاله و گل بار که داد؟
وآن سنبل نورسته به گلنار که داد؟
وآن روز به دست آن شب تار که داد؟
وآن یار سزا را به سزاوار که داد؟
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۵
چون باد بر آن زلف عبیری گیرد
آفاق دَم عود قمیری گیرد
گل با رخ او به رنگ، سیری گیرد
بددل به امید او دلیری گیرد
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۶
تا در دو جهان قضای معبود بُوَد
تا خلق جهان و چرخ موجود بُوَد
گر مُلک بُوَد به دست محمود بُوَد
ور سعد بُوَد به دست مسعود بُوَد
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۷
شاه حبش است زلفت ای بدر منیر
از عنبر تاج دارد از لاله سریر
تو شسته همی کنی گل سرخ به قیر
من شسته همی کنم به خوناب زریر
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۸
ای سرو روان و بارِ آن سرو، قمر
سروت قد و سیمین بر و چهره چو قمر
ماهی تو؛ اگر بخنددی ماه از ابر
سروی تو؛ اگر ببنددی سرو، کمر
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۹
سیمین بر تو سنگ بپوشد به سمور
زلفت به شبه همی کند نقش بلور
ای با لبِ طوطیان و با کشّیِ گور
حسن تو همی مرده برآرد از گور
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۰
آمد برِ من، که؟ یار، کی؟ وقتِ سحر
ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب بر
لب بُد؟ نه، چه بُد؟ عقیق، چون بُد؟ چو شکر
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۱
ای شب نکنی اینهمه پرخاش که دوش
راز دل من مکن چنان فاش که دوش
دیدی چه دراز بود دوشینه شبم
هان ای شب وصل آنچنان باش که دوش
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۲
چون بگشایی به خنده آن چشمهٔ نوش
شکّر به فغان آید و پروین به خروش
وز چشم بدش در آن دو زلفین بپوش
کو غارت کرد کلبهٔ مشکفروش
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۳
خورشید خراسان و خدیو زابل
از نخشب و کش بهار گردد کابل
غل بر یبغو نهاد و پل بر جیحون
جیحونِ به پل دارد و یبغویِ به غل
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۴
هم غالیهزلفینی و هم سیماندام
هم روی نکو داری و هم نیکو نام
دو لب چو مدام داری و زلف چو دام
من مانده به دام دایم از بهر مدام
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۵
سه چیز ببرد از سه چیز تو وصال
از رخ گل و از لب مل و از روی جمال
سه چیز ببرد از سه چیزم همه سال
از دل غم و از رخ نم و از دیده خیال
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۶
گفتم: صنما پیشهٔ تو؟ گفت: ستم
گفتم: نگری به غمگِنان؟ گفتا: کم
گفتم که به زر بوسه دهی؟ گفت: دهم
گفتم بهجز از بوسه دهی؟ گفت: نعم
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۷
خوشخو دارم به کار، بدخو چه کنم؟
چون هست هنر نگه به آهو چه کنم؟
چون کار گشاده گشت، نیرو چه کنم؟
با زشت مرا خوش است نیکو چه کنم؟
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۸
بفروختمت سزد به جان بازخرم
ازران بفروختم گران بازخرم
یاری خواهم ز دوستان ای دلبر
تا بوکه تو را ز دشمنان بازخرم
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳۹
ای دل ز وصال تو نشانی دارم
وی جان ز فراق تو امانی دارم
بیچاره تنم همه جهان داشت به تو
و اکنون به هزار حیله جانی دارم
عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۴۰
شبها چو ز روز وصل او یاد کنم
تا روز هزار گونه فریاد کنم
ترسم که شب اجل امانم ندهد
تا باز به روز وصل دل شاد کنم
