مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۴۹ - صفت دلبر طبال کند
طبل از وصل تو چنان نالد
که من اندر فراق روح کسل
من روا دارم و همی گویم
که روا داری ای نگار چگل
کاسه سازم تو را ز تارک سر
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۵۵ - صفت دلبر صیاد بود
ای بت صیاد جز از تو که دید
صیدی که صید کند در جهان
آلت تو غمزه و ابروی توست
صید تو زین روی دلست و روان
این نه شگفتست بتاز آنکه هست
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۵۶ - گفته در حق یار بازرگان
ای دلارام یار بازرگان
ماه نقطه دهان موی میان
دل و جانم به بوسه بخری
اینت کالا خریدن ارزان
سود جست اندر آن که کرد آری
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۵۹ - صفت یار به حج رفته بود
به حج شدی و من از اندهان هجرانت
به گرد خانه تو گشته ام چو حاج دوان
تو ماه و مکه ز روی تو آسمان برین
تو حور و کعبه ز روی تو روضه رضوان
رواست ار تو مرا می کشی به تیغ فراق
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۰ - صفت یار روزه دار بود
ای بت شکر لب شیرین دهان
خوبتر از عمری و خوشتر ز جان
روزه همی داری مردم کشی
راست نیایند به هم این و آن
هر چه تو را دارد از روزه سود
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۱ - در حق دلبر کاتب گفته
تا بدیدم که شد از دست تو ای جان پدر
قلم چون زر بر کاغذ چون سیم روان
من به امید وصال تو به کردار قلم
لاغر و زرد و نوان گشتم و گریان و دوان
من بسان قلم ار روزی فرمان دهیم
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۲ - صفت یار عرق کرده بود
چو اشک ابر به گل برچکیده بینم خوی
بر آن دو عارض گلگون و آن دو زلف نگون
شگفت نیست ز آتش بکاهد آب ولی
ز آتش دلم آب دو دیده گشت فزون
چرا فروخته تر باشد آتش رخ تو
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۳ - صفت یار غیر مسلم خویش
ای بت زیبا کافر دلی و کافر دین
کفر و ایمان شده از زلف و رخت هر دو یقین
اگر آن ظلمت کاندر دل پر ظلمت توست
روز را بودی تاریک شدی روی زمین
وگر آن نور که بر دو رخ نورانی توست
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۷ - صفت یار تیرگر باشد
دو گونه تیر داری بر کف و چشم
سپیدان بعضی و بعضی سیاهان
بداندیشان رمند از تیر دستت
رمند از تیر چشمت نیک خواهان
اگر چون غمزه خود تیر سازی
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۰ - صفت دلبر آهنگر گفت
اگر آهنگریست پیشه تو
با من ای دلربای درده تن
از دل خویش وز دلم برساز
از پی کار کوره و آهن
کآهنی نیست سخن چون دل تو
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۲ - دل دلدار چو مغناطیس است
ای خجسته بر چو سیم تو را
تیغ بدریده غیبه جوشن
آنکه شمشیر زد همی گه جنگ
قصد زحمت نکرد گاه زدن
دل تو هست سنگ مغناطیس
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۴ - صفت یار هندسی گوید
هندسی یاری ای یار عزیز
بر تو هندسه چون تو بر من
گر به قولت نشود نقطه همی
منقسم ای صنم نقطه دهن
از برای چه دهان تو همی
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۷ - صفت دلبر خربنده بود
آهنین پوش ندیدم چو تو سرو
نمدین خود ندیدم چو تو ماه
سرو را هرگز خربنده که دید
ماه را دید کس از پشم کلاه
از ره راست بیفتاده ست آنک
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۱ - صفت دلبر قصاب بود
آلت کشتن داری صنما غمزه و کارد
زین دو ناکشته ز دستت نرهد جانوری
تو مرا جانی و چون با تو بوم جانوری
زنده گردم که ز دیدار تو یابم نظری
می بترسم که مرا روزی بکشی تو از آنک
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۴ - صفت یار آشناگر گفت
نگارینا نرستی ز آب و در آب
سبک رفتاری و نیکو شناهی
بلی تو ماهی سیمی و هرگز
نترسد در میان آب ماهی
کنارم آبگیری هست و در وی
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۶ - صفت یار تیغ زن گفته
آهخته چه داری مدام تیغت
ای دوست بگو بر که کینه داری
ماند صنما غمزه و رخت را
تیغ تو به تیزی و آبداری
مریخ شوی چون سلیح پوشی
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۷ - صفت دلبر طبیب بود
ای یار ماهروی طبیبی و حاذقی
در دست توست جان پدر جان هر کسی
فرمان تو روان شده بر هر کسی و باز
بر تو روان نبینم فرمان هر کسی
درمان ما بدانی کز توست درد من
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۸ - صفت دلبر منجم شد
ای منجم نگاه نجم جبین
راست حکم و درست تقدیری
گر ز شرمت هنوز بر ناید
آفتاب سپهر شبگیری
حکم تو راست آید از تو بتا
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۹ - صفت یار فالگیر بود
ای فال گیر کودک فالم ز روی تو
با روشنایی مه و با سعد مشتری
هستت ز نخ بلورین گوی و در آن بلور
پیدا خیال حسن لطیفی و دلبری
دارند صورت پری اندر بلور و تو
[...]
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۹۰ - صفت دلبر دیباباف است
دیبا بافی ای بت دیبا رخ
هر پیشه را به دو رخ برهانی
دیبا بافی از همه جنسی تو
چون روی خویش بافت نمی دانی
دیبای روم کس نخرد هرگز
[...]
