مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۶ - صفت یار عقیقین دندان
زرد کردی رخم به انده و غم
لعل کردی دهان تنبول تن
در دندانت تا عقیق شدست
لعل گشته ست جزع دیده من
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۳ - صفت دلبر قاضی باشد
من وقف کرده ام به تو مر دل را
ویران چرا کنی دل من ای جان
گویی که قاضیم نه همانا که
قاضی بود که وقف کند ویران
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۶ - صفت یار قلندر باشد
تیغ قهرت چو به وقت اندر دست
رویت از پس چو مهر تابنده
بانگ به وقت چو نفخ صور شده ست
که چو بشنیدمش شدم زنده
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۷۸ - صفت دلبر گریان گفته
چون ابر مکن دیده را نگارا
بر روی خود از اشک همچو ژاله
لاله ست رخ تو و زیانش دارد
گردد تبه از ژاله برگ لاله
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۲ - صفت دلبر عطار بود
عطر فروشی بتا تو دایم ازین روی
زلف تو خود مشک ناب ساید بر روی
عنبر از زلف توست خوشبو آری
عنبر سارا به مشک گردد خوشبوی
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۳ - صفت یار باغبان گفته
از باغ مکن بیش بنفشه که بنفشه
در نسبت زلف تو همی دارد دعوی
اندر دو بناگوش ممال ای پسر آن را
ترسم که رسد زو به بناگوش تو عدوی
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۵ - صفت یار بربطی گفته
بتا زهره آسمان جمالی
چو زهره به من بر تو فرخنده فالی
کنار تو خالی نباشد ز بربط
ز بربط نباشد بلی زهره خالی
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۹۲ - شکر شاهی
نشکفت گر آراسته ای تو به ملاحت
شاهان همه آراسته باشند و تو شاهی
یک بوسه بخواهم ستدن من ز تو زیراک
رسم است ز شاهان ستدن شکر شاهی
