مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰
آنکه درمان دل خسته عالم با اوست
رفت و داغم بجگر ماند که مرهم با اوست
نه بزرگیست به دولت که سلیمان نشود
دیو هرچند که روزی دو سه خاتم با اوست
چون مسیح آنکه کند زنده جهان را بدمی
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲
خونم ز لب بوسه فریب تو هوس ریخت
آخر ز غمت خون مرا بین که چه کس ریخت
با حسرت گلشن چه کند مرغ گرفتار
صیاد چه شد گل به در و بام قفس ریخت
از عشق تو داد آنکه مرا شب همه شبپند
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
دلم ز خاک ره آن غیرت پری برداشت
ز دستم این گهر افتاد و گوهری برداشت
از آن بداغ جنون سرخوشم که نتواند
زمانه از سرم این تاج سروری برداشت
فغان ز جنس گساد وفا که مییابد
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵
سوی غربت آن بت خودکام محمل بست و رفت
طرفه شهبازی مرا از دام غافل جست و رفت
پای من برناید از گل ورنه در راه طلب
سوی منزل رهروی هر گام از گل رست و رفت
نه دل ما را همین از نیش غم افکار ساخت
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰
دور از توام بجز غم و رنج و ملال چیست
باشم بحال مرگ مپرسم که حال چیست
گفتم خیال وصل تو دارم بخشم گفت
من کیستم که ای تو ترا در خیال چیست
در دم بود کشنده دگر از دوا مگو
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
بر اوست رحم که درمانده دل افتاده است
کدام عقده چو این عقده مشکل افتاده است
دمی بوصل تو چرخم چو آن غریق رساند
که مرده است وز دریا بساحل افتاده است
دلم ز کوی بتان کی رهد که هر قدمی است
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱
بر لب بغیر ناله که دمساز مانده است
از دوریت بما چه دگر باز مانده است
آمد خزان عمر و هوای چمن بجاست
پر رفته است و حسرت پرواز مانده است
چون دل زید به پنجه مژگان او که صید
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴
نه صیدی جان برد از صیدگاه چشم فتانت
نه تیری کم شود از ترکش پرتیر مژگانت
ندارد چشمه وصلت نشان چون نسپرد جانرا
خضر هم تشنه لب در جستجوی آب حیوانت
مکن دست رقیبان را به خود گستاخ میترسم
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵
فلک سرگشته از سودای عشقست
بدور این ساغر از صهبای عشق است
برون از نه فلک آنجا که جائی
از آن برتر نباشد جای عشق است
چه بحر بیکرانست اینکه نه چرخ
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰
خاک ار شوم به کوی تو گردم نمیرسد
دردی ز دوری تو به دردم نمیرسد
این درد دیگر است که جانم به لب رسید
از درد یار و یار به دردم نمیرسد
برگ خزان رسیده باغ محبتم
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹
دلم کز آتش جانسوز غم نخواهد ماند
به من نماند و به دلدار هم نخواهد ماند
بساز با لب خشک و نه قطره جوی نه بحر
که در محیط جهان بیش و کم نخواهد ماند
حذر ز آتش آهم که افکند کز تاب
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱
لب شیرین تو شیرینتر از آن ساختهاند
که توان گفتنش از شیره جان ساختهاند
کردهاند از غمت آنان جگرم خون ایگل
که ترا لاله رخ و غنچه دهان ساختهاند
نتوانم که کنم قطع نظر از دو لبت
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲
نه ز آب و گلت ای نخل جوان ساختهاند
که سراپای تو از روح روان ساختهاند
بر لب چشمه چشمم به تفرج به نشین
کآب این چشمه برای تو روان ساختهاند
من کجا صبر کجا بیتو که درد و غم هجر
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷
ناله به کوی او دلم بهر چه بس نمیکند
یار ستیزه کار من یاری کس نمیکند
نیست به فکر سینهام گم شده دل که چون رهد
مرغ اسیر از قفس یاد قفس نمیکند
گر نه ضعیف ما خود و همت ما بود قوی
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳
رَستنش از دامت احتمال ندارد
مرغ اسیریست دل که بال ندارد
آن قدر و رفتار بین که سرو خرامان
جلوه جانبخش این نهال ندارد
روی تو ماهست لیک در خم ابرو
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵
خوانم او را دعا همین باشد
وز دعا مدعا همین باشد
بس درین محفلم می و معشوق
تا همانست و تا همین باشد
رودم دل کجا ز کنج لبت
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶
از آن غم را دل ما خانه باشد
که آن جغد است و این ویرانه باشد
بمن شد آشنا ناآشنائی
که از هر آشنا بیگانه باشد
نیم مرغی که در دام تو او را
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸
کسیکه دور شدت چون ز آستان میرد
به آنکه بر درت از جور پاسبان میرد
شهید میرد اسیر قفس چه رشک برد
بطایری که چو میرد در آشیان میرد
کسیکه زنده عشقست جاودان باقیست
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹
چه عجب که وقت مردن به مزار ما بیاید
که نیامدست وقتی که به کار ما بیاید
دل هر کسی ز نازی شده صید دلنوازی
چه شود که شاهبازی به شکار ما بیاید
اگر اینچنین گدازد تن ما در انتظارش
[...]
مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵
روزی که مرغ وحشی دل با تو رام بود
نه نامی از قفس نه نشانی ز دام بود
سرکش مشو ز ناز که گلچین روزگار
با گلبن آنچه کرد گل انتقام بود
مردم ز آرزوی وصال تو کین ثمر
[...]
