گنجور

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸

 

بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده استتا دست به کام دل خویشم برسیده است
و امروز پشیمانی و درد است دلم رادر عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است
پایی که بسی پویه بی‌فایده کردیدیر است که در دامن اندوه کشیده است
دستی که به هر دامن حاجب زدمی مناز دست خود امروز همه جامه دریده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده‌ستزان سیب ذقن قسمت ما دست بریده‌ست
ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از نازتا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست
چون خضر، شود سبز به هر جا که نهد پایهر سوخته‌جانی که عقیق تو مکیده‌ست
ما در چه شماریم، که خورشید جهانتابگردن به تماشای تو از صبح کشیده‌ست
شد عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی