سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۷
غوّاص اگر اندیشه کند کامِ نهنگ
هرگز نکند دُرِّ گرانمایه به چنگ
سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۴
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی
آن است جوابش که: جوابش ندهی
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
دردا که طبیبْ صبر میفرماید
وین نفسِ حریص را شکَر میباید
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
شپّره گر وصلِ آفتاب نخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نکاهد
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۲
شاید پسِ کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزمِ خشک در میانی رَسْتَه
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشستهایّ و چون یخ بسته
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
انگور نوآورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
در چشم من آمد آن سهیسرو بلند
بربود دلم ز دست و در پای فکند
این دیدهٔ شوخ میکشد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
و آن عقده بر ابروی ترش شیرینش
سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۲
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که ز جای خویش نتواند خاست
الا به عصا کی اش عصا برخیزد
سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار
بازی و ظرافت به جوانان بگذار
سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۲
سخت است پس از جاه تَحَکُّم بردن
خو کرده به ناز، جور مردم بردن
سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۴
استاد معلم چو بود بی آزار
خرسک بازند کودکان در بازار
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹
معشوق هزار دوست را دل ندهی
ور میدهی آن دل به جدایی بنهی
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴
با مردم سهل خوی دشخوار مگوی
با آن که در صلح زند جنگ مجوی
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۰
بس قامتِ خوش که زیرِ چادَر باشد
چون باز کنی مادر مادر باشد
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۱
گر سنگ همه لعل بدخشان بودی
پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی
