گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۰

 

عید نمی‌دهد فرح بی‌نظر هلال توکوس و دهل نمی‌چخد بی‌شرف دوال تو
من به تو مایل و تویی هر نفسی ملولتروه که خجل نمی‌شود میل من از ملال تو
ناز کن ای حیات جان کبر کن و بکش عنانشمس و قمر دلیل تو شهد و شکر دلال تو
آیت هر ملاحتی ماه تو خواند بر جهانمایه هر خجستگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۵

 

ای دل و جان کاملان، گم شده در کمال توعقل همه مقربان، بی خبر از وصال تو
جمله تویی به خود نگر جمله ببین که دایماهجده هزار عالم است آینهٔ جمال تو
تا دل طالبانت را از تو دلالتی بودهرچه که هست در جهان هست همه مثال تو
جملهٔ اهل دیده را از تو زبان ز کار شدنیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

ای دل و جان عاشقان شیفتهٔ جمال توهوش و روان بی‌دلان سوختهٔ جلال تو
کام دل شکستگان دیدن توست هر زمانراحت جان خستگان یافتن وصال تو
دست تهی به درگهت آمده‌ام امیدوارروی نهاده بر درت منتظر نوال تو
خود به دو چشم من شبی خواب گذر نمی‌کندورنه به خواب دیدمی، بو که شبی وصال تو
من به غم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی