سعدی » گلستان » دیباچه
بمانَد سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمیبینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
[...]
سعدی » گلستان » دیباچه
در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
سعدی » گلستان » دیباچه
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که «مشکی یا عبیری؟
که از بوی دلاویز تو مستم؟»
بگفتا: «من گِلی ناچیز بودم
[...]
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴
زمینِ شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بَدان کردن چنان است
که بَد کردن به جایِ نیکمردان
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۵
اگر صد سال گَبْر آتش فروزد
اگر یک دم در او افتد بسوزد
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶
مبین آن بیحَمیّت را که هرگز
نخواهد دید رویِ نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را
زن و فرزند بگذارد به سختی
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶
به دریا در، منافع بیشمار است
و گر خواهی سلامت، بر کنار است
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶
ندانستی که بینی بند بر پای
چو در گوشت نیامد پندِ مردم؟
دگر ره چون نداری طاقتِ نیش
مکن انگشت در سوراخِ گژدم
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۸
نیاساید مَشام از طبلهٔ عود
بر آتش نِه، که چون عنبر ببوید
بزرگی بایدت بخشندگی کن
که دانه تا نیفشانی نروید
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۸
اگر گنجی کنی بر عامیان بخش
رسد هر کدخدایی را برنجی
چرا نستانی از هر یک جوی سیم
که گرد آید تو را هر وقت گنجی؟
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۳
چو کردی با کلوخانداز پیکار
سرِ خود را به نادانی شکستی
چو تیر انداختی بر رویِ دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستی
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۱
خلافِ رایِ سلطان رای جُستن
به خونِ خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن: آنک ماه و پروین!
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۴
نه مرد است آن به نزدیکِ خردمند
که با پیلِ دمان پیکار جوید
بلی مرد آن کس است از رویِ تحقیق
که چون خشم آیدش، باطل نگوید
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۸
چو کاری بی فُضولِ من بر آید
مرا در وی سخن گفتن نشاید
و گر بینم که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینم گناه است
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۹
اگر دانش به روزی در فزودی
ز نادان تنگروزیتر نبودی
به نادانان چنان روزی رساند
که دانا اندر آن عاجز بماند
سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۰
تو گویی تا قیامت زشترویی
بر او ختم است، و بر یوسف نِکویی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵
چو از قومی یکی بیدانشی کرد
نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را
شنیدستی که گاوی در علفخوار
بیالاید همه گاوانِ ده را
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۷
نبیند مدّعی جز خویشتن را
که دارد پردهٔ پندار در پیش
گرت چشمِ خدا بینی ببخشند
نبینی هیچکس عاجزتر از خویش
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۰
یکی پرسید از آن گمکردهفرزند
که ای روشنگُهر پیرِ خردمند
ز مصرش بویِ پیراهن شنیدی
چرا در چاهِ کَنْعانش ندیدی؟!
بگفت: احوالِ ما برقِ جهان است
[...]
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰
مؤذّن بانگِ بیهنگام برداشت
نمیداند که چند از شب گذشتهاست
درازیِّ شب از مژگانِ من پرس
که یکدم خواب در چشمم نگشتهاست
