گنجور

 
۱
۲
۳
۴
 

سعدی » گلستان » دیباچه

 

بمانَد سال‌ها این نظم و ترتیب

ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی

غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند

که هستی را نمی‌بینم بقایی

مگر صاحب‌دلی روزی به رحمت

[...]

۳ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » دیباچه

 

در این مدت که ما را وقت خوش بود

ز هجرت شش‌صد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود و گفتیم

حوالت با خدا کردیم و رفتیم

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » دیباچه

 

گِلی خوش‌بوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که «مشکی یا عبیری؟

که از بوی دلاویز تو مستم؟»

بگفتا: «من گِلی ناچیز بودم

[...]

۴ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴

 

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بَدان کردن چنان است

که بَد کردن به جایِ نیک‌مردان

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۵

 

اگر صد سال گَبْر آتش فروزد

اگر یک دم در او افتد بسوزد

۱ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶

 

مبین آن بی‌حَمیّت را که هرگز

نخواهد دید رویِ نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶

 

به دریا در، منافع بی‌شمار است

و گر خواهی سلامت، بر کنار است

۱ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶

 

ندانستی که بینی بند بر پای

چو در گوشت نیامد پندِ مردم؟

دگر ره چون نداری طاقتِ نیش

مکن انگشت در سوراخِ گژدم

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۸

 

نیاساید مَشام از طبلهٔ عود

بر آتش نِه، که چون عنبر ببوید

بزرگی بایدت بخشندگی کن

که دانه تا نیفشانی نروید

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۸

 

اگر گنجی کنی بر عامیان بخش

رسد هر کدخدایی را برنجی

چرا نستانی از هر یک جوی سیم

که گرد آید تو را هر وقت گنجی؟

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۳

 

چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار

سرِ خود را به نادانی شکستی

چو تیر انداختی بر رویِ دشمن

چنین دان کاندر آماجش نشستی

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۱

 

خلافِ رایِ سلطان رای جُستن

به خونِ خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید شب است این

بباید گفتن: آنک ماه و پروین!

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۴

 

نه مرد است آن به نزدیکِ خردمند

که با پیلِ دمان پیکار جوید

بلی مرد آن کس است از رویِ تحقیق

که چون خشم آیدش، باطل نگوید

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۸

 

چو کاری بی فُضولِ من بر آید

مرا در وی سخن گفتن نشاید

و گر بینم که نابینا و چاه است

اگر خاموش بنشینم گناه است

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳۹

 

اگر دانش به روزی در فزودی

ز نادان تنگ‌روزی‌تر نبودی

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۰

 

تو گویی تا قیامت زشت‌رویی

بر او ختم است، و بر یوسف نِکویی

۱ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵

 

چو از قومی یکی بی‌دانشی کرد

نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را

شنیدستی که گاوی در علف‌خوار

بیالاید همه گاوانِ ده را

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۷

 

نبیند مدّعی جز خویشتن را

که دارد پردهٔ پندار در پیش

گرت چشمِ خدا بینی ببخشند

نبینی هیچ‌کس عاجزتر از خویش

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۰

 

یکی پرسید از آن گم‌کرده‌فرزند

که ای روشن‌گُهر پیرِ خردمند

ز مصرش بویِ پیراهن شنیدی

چرا در چاهِ کَنْعانش ندیدی؟!

بگفت: احوالِ ما برقِ جهان است

[...]

۵ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰

 

مؤذّن بانگِ بی‌هنگام برداشت

نمی‌داند که چند از شب گذشته‌است

درازیِّ شب از مژگانِ من پرس

که یک‌دم خواب در چشمم نگشته‌است

۲ بیت
سعدی
 
 
۱
۲
۳
۴
 
تعداد کل نتایج: ۷۴