گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵

 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و نشاط و عیش آری

صلا کز شش جهت درها گشاده‌ست

ز قعر بحر پیدا شد غباری

صلا کاین مغزها امروز پر شد

ز بوی وصل جانی جان سپاری

صلا که یافت هر گوشی و هوشی

ز بی‌هوشی مطلق گوشواری

صلا که ساعتی دیگر نیابی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

در آن میدان که دیاری نمی‌گشت

به هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶

 

به تن این جا به باطن در چه کاری

شکاری می‌کنی یا تو شکاری

کز او در آینه ساعت به ساعت

همی‌تابد عجب نقش و نگاری

مثال باز سلطان است هر نقش

شکار است او و می‌جوید شکاری

چه ساکن می‌نماید صورت تو

درون پرده تو بس بی‌قراری

لباست بر لب جوی و تو غرقه

از این غرقه عجب سر چون برآری

حریفت حاضر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۶

 

اگر یار مرا از من برآری

من او گشتم بگو با او چه داری

میان ما چو تو مویی نبینی

تو مانی در میان شرمساری

ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا

نباشد عار گر بحری است عاری

بیا ای دست اندر آب کرده

کلوخ خشک خواهی تا برآری

تو خواهی همچو ابر بازگونه

که باران از زمین بر چرخ باری

چو ناخن نیز نگذارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۷

 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و وصال و عیش آری

بکن ای موسی جان خلع نعلین

که اندر گلشن جان نیست خاری

کبوترها سراسر باز گردند

که افتاد این شکاران را شکاری

شود سرهای مستان فارغ از درد

چو سر درکرد خمر بی‌خماری

بخور که ساعتی دیگر نبینی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

برآور بینی و بوی دگر جوی

که این بینی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۸

 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و شراب و عیش آری

صلا که ساعتی دیگر نیابی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

چنان در بحر مستی غرق گردند

که دل در عشق خوبی خوش عذاری

از این مستان ننوشی های و هویی

وزین خوبان نبینی گوشواری

در این مستان کجا وهمی رسیدی

گر این مستان ننالند از خماری

به صد عالم نگنجد از جلالت

چنین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۹

 

منم غرقه درون جوی باری

نهانم می‌خلد در آب خاری

اگر چه خار را من می‌نبینم

نیم خالی ز زخم خار باری

ندانم تا چه خار است اندر این جوی

که خالی نیست جان از خارخاری

تنم را بین که صورتگر ز سوزن

بر او بنگاشت هر سویی نگاری

چو پیراهن برون افکندم از سر

به دریا درشدم مرغاب واری

که غسل آرم برون آیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

 

چو عشق آمد که جان با من سپاری

چرا زوتر نگویی کآری آری

جهان سوزید ز آتش‌های خوبان

جمال عشق و روی عشق باری

چو جان بیند جمال عشق گوید

شدم از دست و دست از من نداری

بدیدم عشق را چون برج نوری

درون برج نوری اه چه ناری

چو اشترمرغ جان‌ها گرد آن برج

غذاشان آتشی بس خوشگواری

ز دور استاده جانم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱

 

نگفتم دوش ای زین بخاری

که نتوانی رضا دادن به خواری

در آن جان‌ها که شکر روید از حق

شکر باشد ز هر حسیش جاری

اگر صد خنب سرکه درکشد او

نه تلخی بینی او را نی نزاری

خدایت چون سر مستی نداده‌ست

حذر کن تا سر مستی نخاری

از آن سر چون سر جان را شراب است

همی‌نوشد شراب اختیاری

ز تو خنده همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲

 

به جان تو پس گردن نخاری

نگویی می‌روم عذری نیاری

بسازی با دو سه مسکین بی‌دل

اگر چه بی‌دلان بسیار داری

نگویی کار دارم در پی کار

چه باشی بسته تو خاوندگاری

تو گویی می‌روم رنجور دارم

نه رنجوران ما را می‌گذاری

ز ما رنجورتر آخر کی باشد

که در چشمت نیاییم از نزاری

خوری سوگند که فردا بیایم

چه دامن گیردت سوگند خواری

تو با سوگند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۳

 

به تن با ما به دل در مرغزاری

چو دربند شکاری تو شکاری

به تن این جا میان بسته چو نایی

به باطن همچو باد بی‌قراری

تنت چون جامه غواص بر خاک

تو چون ماهی روش در آب داری

در این دریا بسی رگ‌هاست صافی

بسی رگ‌هاست کان تیره است و تاری

صفای دل از آن رگ‌های صافی است

بدان رگ پی بری چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴

 

مرا بگرفت روحانی نگاری

کناری و کناری و کناری

بزد با من میان راه تنگی

دوچاری و دوچاری و دوچاری

ز جان برخاست ز آتش‌های عشقش

بخاری و بخاری و بخاری

مبادا هیچ دل را زین چنین عشق

قراری و قراری و قراری

سکست این کره تند دل من

فساری و فساری و فساری

نهاده بر سرش افسار سودا

غباری و غباری و غباری

فتاده در سرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵

 

متاز ای دل سوی دریای ناری

که می‌ترسم که تاب نار ناری

وجودت از نی و دارد نوایی

ز نی هر دم نوایی نو برآری

نیستانت ندارد تاب آتش

وگر چه تو ز نی شهری برآری

میان شهر نی منشین بر آذر

که هر سو شعله اندر شعله داری

اگر نی سوی آتش میل دارد

چو میل رزق سوی رزق خواری

نیاز آتش است آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶

 

مرا در خنده می‌آرد بهاری

مرا سرگشته می‌دارد خماری

مرا در چرخ آورده‌ست ماهی

مرا بی‌یار گردانید یاری

چو تاری گشتم از آواز چنگی

نوایش فاش و پیدا نیست تاری

جهانی چون غباری او برانگیخت

که پنهان شد چو بادی در غباری

حیاتی چون شرار آن شه برافروخت

که پنهان شد چو سوزی در شراری

جمال گلستان آن کس برآراست

که پنهان شد چو گل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷

 

بدید این دل درون دل بهاری

سحرگه دید طرفه مرغزاری

در او آرامگاه جان عاشق

در او بوس و کنار بی‌کناری

که فردوسش غلام آن گلستان

بهشت از سبزه زارش شرمساری

به هر جانب یکی حلقه سماعی

به زیر هر درختی خوش نگاری

اگر پیری درآید همچو کافور

شود گل عارضی مشکین عذاری

چو شیر اسکست جان زنجیرها را

رمید آن سو چو مجنون بی‌قراری

برفتم در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸

 

خداوندا زکات شهریاری

ز من مگذر شتاب ار مهر داری

هلا آهسته‌تر ای برق سوزان

که شد چشمم ز تو ابر بهاری

نمی‌تاند نظر کاندر رکابت

رسد در گرد مرکب از نزاری

عنان درکش پیاده پروری کن

که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری

جدایی نیست این تلخی نزع است

گلوی ما به هجران می‌فشاری

چو سایه می‌دود جان در پی تو

گذشت از سایه جان در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

 

مرا اندر جگر بنشست خاری

بحمدالله ز باغ او است باری

یکی اقبال زفتی یافت جانم

وگر چه شد تنم در عشق زاری

کناری نیست این اقبال ما را

چو بگرفتم چنین مه در کناری

بگیر این عقل را بر دار او کش

تماشا کن از این پس گیر و داری

چو اندربافت این جانم به عشقش

ز هستم تا نماند پود و تاری

رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶

 

بگفتم با دلم آخر قراری

ز آتش‌های او آخر فراری

تو را می‌گویم و تو از سر طنز

اشارت می‌کنی خندان که آری

منم از دست تو بی‌دست و پایی

تو در کوی مهی شکرعذاری

دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم

تو پنداری ز اکنون است کاری

منم جزوی و از خود کل کل است

وی است دریای آتش من شراری

ورا دیدم چو بحری موج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷

 

تو جانا بی‌وصالش در چه کاری

به دست خویش بی‌وصلش چه داری

همه لافت که زاری‌ها کنم من

به نزد او نیرزد خاک زاری

اگر سنگت ببیند بر تو گرید

که از وصل چه کس گشتی تو عاری

به وصلش مر سما را فخر بودی

به هجرش خاک را اکنون تو عاری

چنان مغرور و سرکش گشته بودی

زمان وصل یعنی یار غاری

از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵

 

عزیزی و کریم و لطف داری

ولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیار

ز هشیاران نیاید هیچ یاری

مرا یکدم چو ساقی کم دهد می

بگیرم دامن او را به زاری

صراحی‌وار خون گریم به پیشش

بجوشم همچو می در بی‌قراری

که از اندیشه بیزارم، بده می

مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!

چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!

که حیله آفرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » برف و بوستان

 

به ماه دی، گلستان گفت با برف

که ما را چند حیران میگذاری

بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ

چه خواهد بود گر زین پس نباری

بسی گلبن، کفن پوشید از تو

بسی کردی بخوبان سوگواری

شکستی هر چه را، دیگر نپیوست

زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری

هزاران غنچه نشکفته بردی

نوید برگ سبزی هم نیاری

چو گستردی بساط دشمنی را

هزاران دوست را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴

 

تورا گر نیست با من هیچ کاری

مرا با تو بسی کار است باری

منت پیوسته خواهم بود غمخوار

توم گرچه نباشی غمگساری

ز حل و عقد عشق ملک رویت

ندارم حاصلی جز انتظاری

بر امید رخ چون آفتابت

چو سایه می‌گذارم روزگاری

دلم را تا تو خواهی بود باقی

نخواهد بود یک ساعت قراری

دلا گر سر عشقت اختیار است

شوی در راه او بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۸

 

درآمد دوش دلدارم به یاری

مرا گفتا بگو تا در چه کاری

حرامت باد اگر بی ما زمانی

برآوردی دمی یا می برآری

چو با ما می‌توانی بود هر شب

روا نبود که بی ما شب گذاری

چو با ما غمگساری می‌توان کرد

چرا با دیگری غم می گساری

خوشی با دشمن ما در نشستی

نباشد این دلیل دوستداری

بدان می‌داریم کز عزت خویش

تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیده شمارهٔ ۲۳۳

 

جهان را نیست جز مردم شکاری

نه جز خور هست کس را نیز کاری

یکی مر گاو بر پروار را کس

جز از قصاب ناید خواستاری

کسی کو زاد و خورد و مرد چون خر

ازین بدترش باشد نیز عاری؟

چه دزدی زی خردمندان چه موشی

چه بدگوئی سوی دانا چه ماری

خلنده‌تر ز جاهل بر نروید

هگرز، ای پور، ز آب و خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیده شمارهٔ ۲۴۲

 

دگر ره باز با هر کوهساری

بخار آورد پیدا خار خاری

همان شخ که‌ش حریرین بود قرطه

همی از خر بر بندد ازاری

به ابر اندر حصاری گشت کهسار

شنوده‌ستی حصاری در حصاری

همی فرش پرندین برنوردد

شمال اکنون زهر کوهی و غاری

خزان از مهرگان دارد پیامی

سوی هر باغ و دشت مرغزاری

پر از بادست که را سر دگر بار

گران‌تر زو ندیدم بادساری

چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴

 

تو را افتد که با ما سر برآری

کنی افتادگان را خواستاری

مکن فرمان دشمن سر درآور

بدین گفتن چه حاجت؟ خود درآری

بهای بوسه جان خواهی و سهل است

بها اینک، بیاور هر چه داری

به یک دل وقت را خرسند می‌باش

اگرچه لاغر افتاد این شکاری

برای تو جهانی را بسوزم

اگر خو واکنی از خامکاری

نهان از خوی خود درساز با من

که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹

 

ندارم جز غم تو غمگساری

نه جز تیمار تو تیمارداری

مرا از تو غم تو یادگارست

از این بهتر چه باشد یادگاری

بدان تا روزگارم خوش کنی تو

بر آن امید بودم روزگاری

همه امید در وصل تو بستم

به‌سر شد عمر و هم نگشاد کاری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

گرفتم سر به پیمان درنیاری

سر جور و جفا باری چه داری

چو یاران گر به پیغامی نیرزم

به دشنامی چرا یادم نیاری

به غم باری دلم را شاد می‌دار

اگر عادت نداری غمگساری

من از وصلت فقع تا کی گشایم

چو تو نامم به یخ برمی‌نگاری

شمار از وصل تو کی برتوان داشت

تو کس را از شماری کی شماری

ترا گویم که به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » منطق‌العشاق » غزل

 

چو با من رای پیوندی نداری

دلم سیر آمد از پیوند و یاری

نه خوی آن که از من عذر خواهی

نه بوی آن که بر من رحمت آری

سرم شد خیره، تا کی ناامیدی؟

دلم شد تیره، تا کی بردباری؟

رخت چندان جفا کردست بر من

که گر بعضی بگویم شرم داری

گهی در پای عشقم می‌دوانی

گهی در دست هجرم می‌گذاری

نخواهم داشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷

 

چه خوش باشد دمی با دوستداری

نشسته در میان لاله زاری

اگر نبود نسیم زلف خوبان

نروید گلبنی بر جویباری

وگر سودای گلرویان نباشد

نخواند بلبلی بر شاخساری

کنارم زان از آب دیده دریاست

که هجران را نمی‌بینم کناری

خیالی گشتم از عشقش ولیکن

ندارم جز خیالش راز داری

فراق جان ز تن آن لحظه باشد

که یاری دور می‌ماند ز یاری

نشاید گفت خواجو پیش هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

نگارا، کی بود کامیدواری

بیابد بر در وصل تا باری؟

چه خوش باشد که بعد از ناامیدی

به کام دل رسد امیدواری؟

بده کام دلم، مگذار، جانا

که دشمن کام گردد دوستداری

دلی دارم گرفتار غم تو

ندارد جز غم تو غمگساری

چنان خو کرد با دل غم، که گویی

بجز غم خوردن او را نیست کاری

بیا، ای یار و دل را یاریی کن

که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۸

 

بمو واجی چرا ته بیقراری

چو گل پروردهٔ باد بهاری

چرا گردی بکوه و دشت و صحرا

بجان او ندارم اختیاری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۲۹

 

همه روزم فغان و بیقراری

شوان بیداری و فریاد و زاری

بمو سوجه دل هر دور و نزدیک

ته از سنگین دلی پروا نداری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵۵

 

ایا دریای جود و کان همت

که گردون مروت را مداری

ترا زان گوهر نایاب کان است

به رنگ لعل و بوی مشک تاری

کرم کن پاره‌ای بفرست پنهان

اگر داری و می‌دانم که داری


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » تنی پیدا کن از مشت غباری

 

تنی پیدا کن از مشت غباری

تنی محکم تر از سنگین حصاری

درون او دل درد آشنائی

چو جوئی در کنار کوهساری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » اگر در مشت خاک تو نهادند

 

اگر در مشت خاک تو نهادند

دل صد پارهٔ خونابه باری

ز ابر نو بهاران گریه آموز

که از اشک تو روید لاله زاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » مشو نومید ازین مشت غباری

 

مشو نومید ازین مشت غباری

پریشان جلوهٔ ناپایداری

چو فطرت می تراشد پیکری را

تمامش می کند در روزگاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » که گفت او را که آید بوی یاری؟

 

که گفت او را که آید بوی یاری؟

که داد او را امید نوبهاری؟

چون آن سوز کهن رفت از دم او

که زد بر نیستان او شراری؟


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » مریدی خود شناسی پخته کاری

 

مریدی خود شناسی پخته کاری

به پیری گفت حرف نیش داری

بمرگ ناتمامی جان سپردن

گرفتن روزی از خاک مزاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » تو هم بگذارن صورت نگاری

 

تو هم بگذارن صورت نگاری

مجو غیر از ضمیر خویش یاری

بباغ ما بروردی پر و بال

مسلمان را بده سوزی که داری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » پریشانم چو گرد ره گذاری

 

پریشانم چو گرد ره گذاری

که بر دوش هوا گیرد قراری

خوشا بختی و خرم روزگاری

که بیرونید از من شهسواری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » خوشآن قومی پریشان روزگاری

 

خوشن قومی پریشان روزگاری

که زاید از ضمیرش پخته کاری

نمودش سری از اسرار غیب است

ز هر گردی برون ناید سواری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » ترا با خرقه و عمامه کاری

 

ترا با خرقه و عمامه کاری

من از خود یافتم بوی نگاری

همین یک چوب نی سرمایهٔ من

نه چوب منبری نی چوب داری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » به ساحل گفت موج بیقراری

 

به ساحل گفت موج بیقراری

به فرعونی کنم خود را عیاری

گهی بر خویش می پیچم چو ماری

گهی رقصم به ذوق انتظاری


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری