مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۲
کون خر را نظام دین گفتم
پِشک را عنبر ثمین گفتم
اندر این آخُر جهان ز گزاف
بس چمن نام هر چمین گفتم
طوق بر گردن کَپی بستم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۳
آمدم باز تا چنان گردم
که چو خورشید جمله جان گردم
سر خُم رَحیق بگشایم
سردهٔ بزم سرخوشان گردم
عشرت اکنون عَلَم به صحرا زد
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۴
آتشی از تو در دهان دارم
لیک صد مُهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمه
شعلههایی که در نهان دارم
گر جهان جملگی فنا گردد
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۵
در طریقت دو صد کمین دارم
لیک صد چشم خردهبین دارم
این نشانها که بر رخم پیداست
دانک از شاه همنشین دارم
آن یکی گنج کز جهان بیش است
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۶
تا به جان مست عشق آن یارم
سردهٔ بادههای انوارم
هر دمی گر نه جان نو دهدم
ای دل از جان خویش بیزارم
گرد آن مه چو چرخ میگردم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۷
همتم شد بلند و تدبیرم
جز به پیش تو من نمیمیرم
تو دهانم گرفتهای که خموش
تو دهان گیر و من جهان گیرم
زان ز عالم ربودهام حلقه
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸
در وصالت چه را بیاموزم
در فراقت چه را بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
میگریزی ز من که نادانم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹
اه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۰
به خدایی که در ازل بودهست
حی و دانا و قادر و قیوم
نور او شمعهای عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شد
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۱
ما همه از الست همدستیم
عاقبت شکر بازپیوستیم
ما همه همدلیم و همراهیم
جمله از یک شراب سرمستیم
ما ز کونین عشق بگزیدیم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۲
آمدستیم تا چنان گردیم
که چو خورشید جمله جان گردیم
مونس و یار غمگنان باشیم
گل و گلزار خاکیان گردیم
چند کس را نییم خاص چو زر
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۳
ما که باده ز دست یار خوریم
کی چو اشتر گیاه و خار خوریم
ایمنیم از خمار مرگ ایرا
می باقی بیخمار خوریم
جام مردان بیار تا کامروز
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۴
ناله بلبل بهار کنیم
تا بدان بلبلان شکار کنیم
کار او ناز و کار ما لابه است
گر ننالیم پس چه کار کنیم
در گلستان رویم و گل چینیم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۵
عاشق روی جان فزای توییم
رحمتی کن که در هوای توییم
تو به رخسار آفتابی و مه
ما همه ذره در هوای توییم
تا تو زین پرده روی بنمایی
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۶
خیز تا فتنهای برانگیزیم
یک زمان از زمانه بگریزیم
بر بساط نشاط بنشینیم
همه از پیش خویش برخیزیم
جز حریف ظریف نگزینیم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۷
تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می خوانیم
چون به دست آورد کسی ما را
ما گهی گنج گاه ویرانیم
چرخ از بهر ماست در گردش
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۹
چند نظاره جهان کردن
آب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کردهست
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۰
چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخندهایم شیرین کن
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
مگر این را به خواب خواهم دید
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱
سیر گشتم ز نازهای خسان
کم زنم من چو روغن به لسان
بعد از این شهد را نهان دارم
تا نیفتند اندر او مگسان
خویش را بعد از این چنان دزدم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۲
چیست با عشق آشنا بودن
بجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فروخوردن
با سگان بر در وفا بودن
او فدایی است هیچ فرقی نیست
[...]
