سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۱ - در تقریر دیباچه
دل عشق تو را واقعۀ نوح شمرد
زان روی سفینهای فراهم آورد
یعنی که از این بحر که عمقش عشق است
جان جز به سفینهای برون نتوان برد
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۱ - در تقریر دیباچه
زانرو که نجات از سفینه سبب است
در بحر غمش دلم سفینه طلب است
در بحر سفینه باشد این نیست عجب
در ضمن سفینه بحر باشد عجب است
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۱ - در تقریر دیباچه
اگر تجارت بحر و سفینه میخواهی
سفینهای که در او بحرها بود این است
سفینهایست که گر صد هزار از آن خواهی
کنار بحر هزارش روان به یک چین است
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۴ - رساله در عقل و عشق
گر کسی وصف او ز من پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۴ - رساله در عقل و عشق
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کآن را که خبر شد خبری باز نیامد
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۴ - رساله در عقل و عشق
کسی را در این بزم ساغر دهند
که داروی بیهوشیاش در دهند
*
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۶ - تقریرات ثلاثه
ای که پرسیدیام از حال بنیآدم و دیو
من جوابیت بگویم که دل از کف ببرد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
آدمیزاده نگه دار که مصحف ببرد
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۶ - تقریرات ثلاثه
از من بگوی حاجی مردم گزای را
کاو پوستین خلق به آزار میدرد
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک
بیچاره خار میخورد و بار میبرد
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۶ - تقریرات ثلاثه
به عمر خویش ندیدم من این چنین علوی
که خمر میخورد و کعبتین میبازد
به روز حشر همیترسم از رسول خدا
که از شفاعت ایشان به ما نپردازد
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۶ - تقریرات ثلاثه
خواجه تشریفم فرستادی و مال
مالت افزون باد و خصمت پایمال
هر به دیناریت سالی عمر باد
تا بمانی سیصد و پنجاه سال
سعدی » رسائل نثر » شمارهٔ ۶ - تقریرات ثلاثه
شهی که حفظ رعیّت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
وگرنه راعی خلق است زهر مارش باد
که هر چه میخورد او جزیت مسلمانیست
