×
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۹
هر که بی او به سر نشاید برد
گر جفایی کند، بباید برد
روزی، از دست، گفتمش، زنهار!
چند از آن روز گفتم استغفار
نکند دوست زینهار از دوست
[...]
۴ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به همدردی نگویم درد خویش
گفتن از زنبور بیحاصل بود
با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا تو را حالی نباشد همچو ما
[...]
۴ بیت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
[...]
۴ بیت
