سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
چو در چشمِ شاهد نیاید زرت
زر و خاکْ یکسان نماید برت
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
دردا که طبیبْ صبر میفرماید
وین نفسِ حریص را شکَر میباید
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
اگر خود هفت سَبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
عجب است با وجودت که وجودِ من بمانَد
تو به گفتن اندر آییّ و مرا سخن بماند
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۶
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات میخورَد
در شکرش نگه کند هر که نَبات میخورَد
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
برو هر چه میبایدت پیش گیر
سرِ ما نداری، سرِ خویش گیر
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
شپّره گر وصلِ آفتاب نخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نکاهد
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۲
شاید پسِ کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳
پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویلهٔ رندان
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷
إِنْ لَم أَمُتْ یَومَ الوَداعِ تَأسُّفاً
لا تَحسَبوني في المَوَدَّةِ مُنصِفاً
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
و آن عقده بر ابروی ترش شیرینش
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که به دست خویش نان خوردن
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰
انگور نوآورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد
