سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۳
به نانِ خشک قناعت کنیم و جامهٔ دَلْق
که بارِ محنتِ خود بِهْ که بارِ منّتِ خَلق
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۵
خوردن برایِ زیستن و ذکر کردن است
تو معتقد که زیستن از بهرِ خوردن است
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۷
نه چندان بخور کز دهانَت برآید
نه چندان که از ضعف جانت برآید
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۷
معده چو کج گشت و شکمدرد خاست
سود ندارد همه اسباب، راست
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹
گر به جایِ نانْشْ، اندر سفره بودی آفتاب
تا قیامت روزِ روشن کس ندیدی در جهان
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹
هر چه از دونان به منّت خواستی
در تن افزودیّ و از جان کاستی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹
اگر حَنْظَل خوری از دستِ خوشخوی
بِهْ از شیرینی از دستِ تُرُشروی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۰
نانم افزود و آبرویم کاست
بینوایی بِهْ از مذلّتِ خواست
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۳
هرکه نان از عملِ خویش خورَد
منّتِ حاتمِ طایی نبَرَد
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۴
گربهٔ مسکین اگر پر داشتی
تخمِ گنجشک از جهان برداشتی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۴
مٰاذا اَخاضَکَ یا مَغْرُورُ فِی الْخَطَرِ
حَتّیٰ هَلَکْتَ فَلَیْتَ النَّمْلَ لَمْ یَطِرِ
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۴
آن کسکه توانگرت نمیگرداند
او مصلحتِ تو از تو بهتر داند
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۴
عاجز، باشد که دستِ قوَّت یابد
برخیزد و دستِ عاجزان برتابد
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰
گر آبِ چاهِ نَصرانی نه پاک است
جهودِ مُرده میشویی چه باک است؟
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲
درویش به جز بویِ طعامش نشنیدی
مرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲
با طبعِ ملولت چه کند، هرکه نسازد؟
شُرْطه همه وقتی نبوَد لایقِ کَشتی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲
دستِ تضرّع چه سود بندهٔ محتاج را
وقتِ دعا بر خدای، وقتِ کَرَم در بغل؟
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲
بخور، ای نیکسیرتِ سَرهمَرد
کان نگونبخت گِرد کرد و نخوَرد
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵
قَدْ شٰابَهَ بِالْوَرَیٰ حِمارٌ
عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۶
دست دراز از پیِ یک حبّه سیم
به که بِبُرَّند به دانگی و نیم
