سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴
در برابر، چو گوسپندِ سلیم
در قفا، همچو گرگِ مردمخوار
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴
هر که عیبِ دگران پیشِ تو آورد و شمرد
بیگمان، عیبِ تو پیشِ دگران خواهد برد
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵
چه دانند مردم که در خانه کیست؟
نویسنده داند که در نامه چیست
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۵
پارسا بین که خرقه در بر کرد
جامهٔ کعبه را جُلِ خر کرد
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۶
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو میروی به ترکستان است
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازارِ خویش و آتشِ ما تیز میکنی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲
خوش است زیرِ مُغیلان به راه بادیه خُفت
شبِ رَحیل. ولی ترکِ جان بباید گفت
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴
چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۵
هر سو دَوَد آن کَش ز برِ خویش براند
وآن را که بخواند به درِ کس ندواند
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷
«نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم
نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷
شخصی همه شب بر سرِ بیمار گریست
چون روز بشد، بمرد و بیمار بزیست
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷
غمِ موجود و پریشانیِ مَعدوم ندارم
نفسی میزنم آسوده و عمری میگذارم»
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۸
چون بنده خدایِ خویش خوانَد
باید که به جز خدا نداند
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۹
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان
چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰
قاضی ار با ما نشیند، برفشاند دست را
محتسِب گر مَی خورد، معذور دارد مست را
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰
گویی رگِ جان میگسلد زخمهٔ ناسازش
ناخوشتر از آوازهٔ مرگِ پدر، آوازش
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰
نبیند کسی در سَماعت خوشی
مگر وقتِ رفتن که دَم درکشی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳
به عذر و توبه توان رستن از عذابِ خدای
ولیک مینتوان از زبانِ مردم رَست
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۸
شکوفه، گاه شکفته است و گاه خوشیده
درخت، وقت برهنه است و وقت پوشیده
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۸
اگر بریان کند بهرام، گوری
نه چون پایِ ملخ باشد ز موری
