رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۲ - راز خوشدلی
حادثات فلکی چون نه به دست من و توست
رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا؟
مردم دانا اندوه نخورد بهر دوکار
آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۳ - سخنپرداز
آن نواساز نوآیین چو شود نغمهسرای
سرخوش از ناله مستانه کند جان مرا
شیوه باد سحر عقدهگشایی است رهی
شعر پژمان بگشاید دل پژمان مرا
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۵ - مایه رفعت
اگر ز هر خس و خاری فراکشی دامن
بهار عیش ترا آفت خزان نرسد
شکوه گنبد نیلوفری از آن سبب است
که دست خلق به دامان آسمان نرسد
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۶ - سایه اندوه
هرچه کمتر شود فروغ حیات
رنج را جانگدازتر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید
سایهها را درازتر بینی
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۷ - راز خوشدلی
حادثات فلکی، چون نه به دست من و تست
رنجه از غم چه کنی، جان و تن خویشتنا؟
مردم دانا، انده نخورد بهر دو کار:
آنچه خواهد شدنا، و آنچه نخواهد شدنا
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۱۸ - سخن پرداز
آن نواساز نوآیین، چو شود نغمهسرای
سرخوش از ناله مستانه کند، جان مرا
شیوه باد سحر عقدهگشایی است، رهی
شعر «پژمان» بگشاید دل پژمان مرا
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۲۹ - زاده آزاده
بهر تو این خجستهکتاب آورد نشاط
چون یار مهربان که به دلداده میرسد
گنجینهای ز معتمدالدوله مانده باز
گنج پدر به زاده آزاده میرسد
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۵ - نسیم گریزان
از فتنه پریشان نشود هر که پناهی
در سایه گیسوی پریشان تو گیرد
از بس که شتابان و گریزان چو نسیمی
گل دست گشوده است که دامان تو گیرد
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۶ - گوهر یکتا
فتاد گوهر یکتای من به دست رقیب
اگرچه از صدف سینه خانه ساختمش
فریب داد مرا دلفریب من ای کاش
که میشناختمش یا نمیشناختمش
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۷ - احترام پدر
مباش جان پدر غافل از مقام پدر
که واجب است به فرزند احترام پدر
اگر زمانه به نام تو افتخار کند
تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۸ - پند روزگار
دوران روزگار دهد پند مرد را
لیکن دمی که تیره شود روزگار او
دردا و حسرتا! که رسد مردم جوان
روزی به تجربت که نیاید به کار او
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۳۹ - موی سپید
موی سپید، آیت پیری است در جهان
گوش تو از سپیدی مو شکوهها شنید
لیکن سیاهروزی من بین که بر سرم
مویی به جا نماند که پیری کند سپید
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۴۴ - نیش و نوش
چون مساعد نیست ساعد بهر نفط
حمله از هر سو به ساعد میشود
بهر یک (میم) این همه غوغا ز چیست
ساعد از حرفی مساعد میشود
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۴۶
حمید، تازهجوان و شکفتهرو شده است
مگر به چشمه حیوان تنش فرو شده است
سرشک بیوهزنان سهم ساعد است ولی
گشایش پل دختر نصیب او شده است
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۴۷
بهر گشایش پل دختر وزیر راه
سوی میانه رفت و رها کرد خانه را
با دست همتش پل دختر گشاده گشت
یعنی گشود راه دخول میانه را
رهی معیری » چند قطعه » قطعهٔ ۵۳ - جمالپرست
نه من پرستش روی نکو نمایم و بس
کسی که روی نکو را نمیپرستد کیست؟
به عشق کوش، اگر حاصل از جهان طلبی
که زندگانی بیعشق، زندگانی نیست
