گنجور

 
۱
۲
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۲ - یار ترسا بچه را می گوید

 

ز آب چشم من ای دوست روی و موی بشوی

که این چو برکه معبود توست و تو ترسا

گلوی وصل من از تیغ هجر خویش مبر

که ذبح حیوان در مذهب تو نیست روا

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶ - در حق دلبر صافی گوید

 

آن را که ز عشق تو بلا نیست بلا نیست

آن را که ز هجر تو فنا نیست فنا نیست

سه بوسه همی خواهم منعم مکن ای دوست

تو صوفیی و منع به نزد تو روا نیست

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸ - صفت یار جعد زلف بود

 

زلف تو مگر جانا امید و نیازست

زیرا که چنین هر دو سیاه است و درازست

بسته ست به جعد تو دل من نه عجب زآنک

دلها همه در بسته امید و نیازست

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۹ - صفت دلبر خباز کند

 

اندر تنور روی چو سوسن فرو بری

چون شمع و گل برآری بازار تنور راست

تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک

طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱۱ - در حق دلبر نابینا گفت

 

چشم تو اگر نیست چو نرگس چه خوری غم

بی دیده بسان سمن تازه شکفته ست

از بس که دم سرد زدم در غم تو من

زو آیینه چشم تو زنگار گرفته ست

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱۳ - در حق یار چاهکن گوید

 

زمین مبر بسیار و مکن ازین پس چاه

که چاه کندن ناید ز روی خوب سپید

بدان سبب که تو خورشیدی و روا نبود

که روز روشن در زیر گل رود خورشید

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱۴ - در حق دلبر خباز بگفت

 

آنکه او بر دکان ز بس خوبی

همچو خورشید بر سپهر آمد

شد فراز تنور چون دل من

باد و مه رفت و باد و مهر آمد

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱۶ - صفت یار خوش آواز کند

 

به نغمه خوش داودی و از آن آوا

دلم چو مرغ به نغمه بر تو روی نهاد

سزد که نرم کنی بر من آهنین دل خود

که نرم کردی داود آهن و پولاد

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱۷ - در حق یار رگ زده گوید

 

چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصاد

گل گداخته دیدم کز آن میان بچکید

نه خون بد آنکه تو دیدی میان زرین طشت

سرشک دیده آهن بدو کزان بچکید

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱۹ - در حق دلبر شاعر گفته

 

شاعری تو مدار روی گران

شاعران روی را گران نکنند

نکنی آنچه گویی و نه شگفت

کآنچه گویند شاعران نکنند

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۲۱ - صفت یار با خط و خال است

 

ای نگاری که ز خوبی رخت

حور در خلد گرفتار بماند

رخ تو حسن به پرگار بزد

در میان نقطه پرگار بماند

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۲۳ - صفت دلبر صوفی مذهب

 

گفتم چرا نسازی با من تو

تا کی تنم ز بهر تو بگدازد

گفتا تو بت پرستی و من صوفی

با بت پرست صوفی کی سازد

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۳۰ - صفت یار هندسی گفت

 

خورشید ملاحت است رویش

نورش به جهان شده است سایر

پرگار لطافت است دستش

بی نقطه همی کشد دوایر

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۳۲ - صفت یار خط برآورده

 

تا شد تمام منکسف آن آفتاب تو

چون چرخ پر ستاره شد از اشک من کنار

آری چو آفتاب شود منکسف تمام

از چرخ کوکبان همه گردند آشکار

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۳۵ - سایبان کرده دلبر از پیکر

 

خواهی کز آفتاب کنی سایه مر مرا

ای از همه ظریفان یکسر ظریف تر

سایه نیوفتد صنما بر من از تنت

زیرا ز آفتاب تن تو لطیف تر

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۴۰ - در حق حاکم شهری باشد

 

حکم تو بر هر دلی روان شده در شهر

نام تو زین روی شد به حاکم سایر

جور کنی بر من و ز حاکم شهری

جز تو که دید ای نگار حاکم جابر

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۴۳ - صفت دلبر معبر گفت

 

ای صنم گر معبری دانی

آنچه گویم بگیر تقدیرش

وصل بینم همی من اندر خواب

چون که باشد فراق تعبیرش

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۴۶ - سبل چشم خویش را گوید

 

ز بس که در غم هجرت ز دیده ریزم آب

به دیدگان من ای دوست راه یافت خلل

سبل گرفت مرا دیده و تو می گویی

به غمزه برگیر از روی دو دیده سبل

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۵۳ - صفت یار خال در چشم است

 

ای روی تو چون تخته سیمین و نبشته

دو صاد و دو جیم از تبتی مشک در آن سیم

بر صاد فتادست مگر نقطه جیمت

با نقطه شده صادت و بی نقطه شده جیم

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۶۴ - صفت دلبر نوخط باشد

 

ای لب تو چنانک زو در عمر

نتوان شهد و نوش نوشیدن

عارض تو گرفت مذهب مصر

که بخواهد سیاه پوشیدن

۲ بیت
مسعود سعد سلمان
 
 
۱
۲
 
تعداد کل نتایج: ۲۸