گنجور

تشنگی

 
شاطرعباس صبوحی
شاطرعباس صبوحی » غزلیات
 

بر سر مژگان یار من مزن انگشت

آدم عاقل به نیشتر نزند مشت

پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت

ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت

پیش لبت جان سپردم و به که گویم

بر لب آب حیات، تشنگیم کشت

پشت مرا اگر غمت شکست، عجب نیست

بار فراق تو، کوه را شکند پشت

خون مرا چشم جادوی تو نمی‌ریخت

از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت

مغبچگان، پای از نشاط بکوبید

دختر رز می‌رود به حجلهٔ چرخشت

کافر و مؤمن چو روی خوب تو بینند

آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت

دشمن اگر می‌کُشد، به دوست توان گفت

با که توان گفت اینکه: دوست مرا کُشت؟

آب حیاتش تراود از بن ناخن

آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت

کام، صبوحی نبرد از لب لعلت

تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع صبوحی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد بختیاری نوشته:

با سلام و تشکر از سایت وزین گنجور

بیت چهارم
گویا بایست اینگونه باشد :
پشت مرا گر غمت شکست ، عجب نیست

مفتعلن فاعلات و مفتعلن فع

محمد بختیاری نوشته:

در بیت هفتم
تناسب ضعیفی بین کافر و کلیسا بسته شده
گویا مسیحی را با کافر مساوی دانسته!!!

رامین نوشته:

بیت نهم:
( از بن ناخن تراود آب حیاتش) وزن شعر بهتر می شود

فرشید نوشته:

کافر و مومن چو روی خوب تو بینند
بت شکند آن و این به کعبه کند پشت

کانال رسمی گنجور در تلگرام