گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶ - کاروان بی‌خبر

 
شهریار
شهریار » گزیدهٔ غزلیات
 

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است

مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

شهریارا عقب قافله کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصور نوشته:

تصور حقیر بر آن است که مصرع ششم فعلش بصورت امری نیست بلکه به صورت التزامی است.

کاروان بار (نبندد) شب اگر ماهش نیست


پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

سید محمد ادیبی والا نوشته:

در بیت چهارم ( ماهم به معنی ماه من صحیح میباشد) یعنی نباید بصورت جدا از هم نوشته شود

ویرایش جدید ساغر