گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۵ - زندانی خاک

 
شهریار
شهریار » گزیدهٔ غزلیات
 

نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی

چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی

نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد

چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی

نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد

پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی

بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی

اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی

شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور

به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی

کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من

سری بیرون نمی آید نه از خاکی نه از لاکی

تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک

به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

سلام
با این وجود پس چرا این همه غرور…..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیما نوشته:

تو بیت پنجم “به جادو پنجگی راه عراقی …” منظورش از عراقی و راکی(اراکی) شخص یا اشخاص به خصوصیه؟ یا نه؟ توضیح بدید لطفا !

پارسا نوشته:

در پاسخ به نیمای عزیز باید بگم که “عراق” و “راک” دو گوشه از دستگاه ماهور هستند

کانال رسمی گنجور در تلگرام