گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۹ - بمانیم که چه

 
شهریار
شهریار » گزیدهٔ غزلیات
 

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

asad نوشته:

احتمالا این شعر در پاسخ سروده سایه برای شهریار به نام تو بمان می باشد

حمیدرضا نوشته:

@asad:
بله، اینچنین است، جهت تأیید نظر شما و استفاده‌ی بقیه‌ی دوستان صفحات ۲۳۸ الی ۲۴۸ کتاب «شهریار - خاطرات شهریار و دیگران» نوشته‌ی «بیوک نیک‌اندیش»، نشر سهیل، چاپ اول، ۱۳۷۰ را در اینجا نقل می‌کنم:

«‌سایه‌» و استاد شهریار

در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند که با محبت‌های خود دل شاعر را چنان تسخیر نموده بودند که دوستی بین آنها به عشق دوستانه مبدل شده بود.
یکی ا‌ز این افراد «‌سید ابوالقاسم شهیار» بود که همشهری شهریار و از اعضاء دربار آن زمان بود و شهریار توسط ایشان با بعضی از شخصیت‌های آن روز آشنا شدند.
این شخص (‌شهیار) در دوران تحصیلی شهریار در تهران در قسمتی از مخارج تحصیلی به او کمک کرده بود، که طفلک در جوانی مسلول شد و ناکام از دنیا رفت‌. رفتن او داغی بر دل شهریار نهاد که اشعاری را که استاد در رثای او ساخته نشانگر اندازه عشق و علاقه شهریار نسبت به ایشان می‌باشد. یکی دیگر از افراد مذکور مرحوم ابوالحسن‌خان «‌صبا» می‌باشد که شاید هرجا شهریار نامی از باد صبا در اشعارش آورده احتمالاً بخاطر همنامی باد صبا با نام «‌صبا» بوده باشد. استاد در اشعارشان از «‌استاد صبا» بسیار نام برده و سوز اشعارش را مدیون «‌ساز صبا» می‏داند.
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
تا همره ترانه ساز صبا نبود

از افراد دیگری‌که شهریار آنها را عزیز می‏داشت مرحوم نیما یوشیج‌، امیر فیروز کوهی و لطف‌اله زاهدی و تفضلی که شهریار بنامشان اشعاری در دیوانش سروده است‌. یکی دیگر از عزیزترین‌کسانی‌که شهریار علاوه بر دوستی بر وجودشان عشق می‌ورزید هوشنگ ابتهاج «‌سایه‌» شاعر معروف معاصر بود. سایه‌، جوانی است نوزده یا بیست ساله‌، خوب شعر می‌سازد، دست‌خطی خوب دارد، شیرین صحبت است‌، جمال و کمالش در حد اعلا که شیفته اشعار پرسوز و گداز شهریار شده‌، که این موضوع را در شیفتگیش به غزل معروف شهریار «‌پریشان روزگاری‌» که مطلعش بیت زیر می‌باشد می‌توان یافت‌:

زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری
من هم‌از زلف تو دارم یادگاری‌، بیقراری

این غزل چنان در شاعر جوان اثر گذاشته بود، که می‌خواست به هر قیمتی که شده باشد سراینده این اشعار را پیدایند و به او دست ارادت دهد. پدر (‌سایه‌) که از رجال معتبر و محترم ایران بودند و از ذوق و استعداد و هنر شعری فرزند خویش باخبر بودند وقتی به علت بیقراری فرزند پی می‌برند درصدد برمی‌آیدکه شاعری راکه این‌چنین‌، حافظ‌ گونه‌، غوغا براه انداخته بیابد. تا اینکه شاعر را در کلبه‌ی محقری ‌می‏یابد و علاقه‌ی فرزند خویش را نسبت به اشعار وی بیان می‌کند و دست فرزندش را به دست شهریار می‌گذارد و از وی می‌خواهدکه پدرانه از او مواظبت نماید تا در سایه‌ی استاد، هنر فرزندش بارور شود.
شهریار مشکل پسند جوانی را برای تربیت قبول می‌نمایدکه ضمن داشتن نجابت و اصالت به چندین هنر نیز آراسته است و این موضوع امکان رد تقاضای پدر شاعر جوان را به شهریار نمی‎دهد و دوستی و تربیت او را قبول می‏نماید. الفت شهریار با سایه چنان اوج می‌گیرد که به هنگام نبودن وی سخت ناراحت می‌شد تا آنجا که این غزل را برای او می‏سازد:

طوطی قناد

الا ای نوگل رعنا که رشگ شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
عروس بخت ما را ماه در آئینه می‌رقصد
که شمع حجله می‌خندد به روی چون تو دامادی
من این پیرانه سر تاجی که دارم با تو خواهم داد
که از بخت جوان ما دولت طبع خدادادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشگینت
الا ای خسرو شیرین ‌که خود بی‌تیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین‌، سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکرپاره مگر طوطی قنادی
عروس ماه شاید چون توئی شیرین پسر زاید
مگر پرورده‏ی دامان حوری یا پری زادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدائی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشگ در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر، ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی یادی
به پای چشمه طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین «‌سایه‌»‌ئی هم دیدی و داد سخن دادی

بعد از آن هم غزل دیگری می‌سازد:

یوسف درکلبه‌ی احزان

به طلبکاری جان آن بت جانان من آمد
بعد عمری که به لب در طلبش جان من آمد
ای دل از لاله و گل سفره بیارای که آن ماه
چون گل از مهر بخندید و به مهمان من آمد
تا گلستان کند آفاق به یعقوب حزینش
یوسفی بود که در کلبه‌ی احزان من آمد
سایه بوم فرا رفت مگر از لب بامم
که همای حرم قدس در ایوان من آمد
نازم آن دست که پیمانه‌ی توفیق بدو داد
تا بپای دل و جان بر سر پیمان من آمد
دست در گردنش آوردم و چون چنبر زلفش
گوی توفیق همه در خم چوگان من آمد
من سپردم به نگارین غزلش خط‌ غلامی
او بفرمان خط غالیه‌، سلطان من آمد
تافت روی توأ‌م از دیده به صحن دل تاریک
گوئی از روزنه مهتاب به زندان من آمد
در غم زلف پریشان تو آخر به سر من
هرچه آمد همه ا‌ز بخت پریشان من آمد
خود نداند که چه‌ها رفته رقم در خط‌ سبزش
آن پری چهره که دیوانه‌ی دیوان من آمد
شهریارا همه را لطف سخن نیست که این بخش
آیتی بود که نازل همه در شأ‌ن من آمد

در روز ازدواج «‌سایه‌» در سال ١٣٢٧ شهریار غزلی می‏‎سازد که یک نسخه از آن با خط‌ و امضا خود شهریار پیش من موجود است و فکر نمی‌کنم‌که بجز خود سایه در هیچ‌کس و هیچ جا موجود باشد و آن غزل این است:

خراج

ازمهر وماه‌زاده به‌آئین ازدواج
نوشین سحرستاره‌ی هوشنگ‌ابتهاج
چون او نزاده‌درهمه آفاق شاهدی
گرشاه را نژاد اگر ماه‌را نتاج
تا نونهال نخل قد نازنین اوست
طوطی طبع من ننشیند به سرو کاج
چوگان‌ابروی تو به‌مینای خال وخط
ازگوی عاج صفحه‌ی مینو ستانده‌باج
درخواب دیده‌شاهد «‌ایوان‌ناز»‌من
ماه رخ تو ازپس آن نرده‌های عاج
ازجام لعل شربت ذوقم بکام ریز
هان ای طبیب دل که علیلم بود مزاج
پیری عصای ما بدر وتخته می‌زند
گوئی بساط عشق و جوانی کند
حراج میرا‌ث شهریاری عشقم ترا رسد
شایسته‌ی ولایت عهد است تخت و تاج
درچهره موج میزندش انعکاس شوق
چون پرتو چراغی زرین‌کند زجاج
ازحجب و ابتهاج تو ای شاه‌عاشقان
شاید مزاج عشق شود بهجت‌امتزاج
پستان عشق‌، لیموی شیرین نمایدت
گرسیب سرخ لب نگزندت به‌زهر و زاج
گفتی به‌لطف طبع ندیدی چومن‌، ولی
لطف تو دید طبع من وماند آج و واج
بازارگرم شوق نه‌ا‌ز آه سرد ماست
حسن تو می‌دهد به‌متاع هنر رواج
در آبگینه‌ی تو سخنگو شدم که هست
چون طوطیم به‌شکر وقند تو احتیاج
شاهانه برگ سبزگدایان قبول‌کن
شاه من از خراب نخواهدکسی خراج

تهران ۱٣٢٧ - شهریار

در سال ١٣٣٢ شهریار بدون اینکه دوستانش را خبرکند تهران را ترک‌کرده و به تبریز می‏آید. «‌سایه‌» از رفتن شهریار (‌از تهران به تبریز) سخت ناراحت‌می‌شود. یکی دو سال بعد «‌سایه‌» برای دیدار مراد، همراه نادرنادرپور شاعر گرانمایه عازم تبریز می‏شود.
چون اولین بار بود که به تبریز قدم می‏گذاشتند، با زحمت زیاد خانه شهریار را می‌یابند. هنگامی‏‎که دنبال یافتن خانه شهریار بودند، غزل معروفی را می‏سازندکه مطلعش این است‌:

ای دل به‌کوی او زکه پرسم‌که یارکو
در باغ پرشکوفه‌که‌گوید بهارگو

متأ‌سفانه نسخه‌ی‌کامل این غزل در دسترسم نبود و به خود آقای سایه‌نیز دسترسی نداشتم تا از ایشان دریافت‌کنم.

* * *

وقتی‌، پس از زحمات فراوان خانه‌ی استاد شهریار را پیدا می‌کند ؛ در را می‌زند شهریار خود در را باز می‌کند و تا سایه را می‌بیند او را در آغوش‌کشیده و این مصرع از بیت خواجه حافظ را می‌خواند:

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

… و سایه فی‌البداهه می‌گوید:

از شهر شکوه دارم و از شهریار هم

عصر که به خدمت استاد رسیدم‌، سایه بود و نادر نادرپور و یداله مفتون‌. برای اولین بار بود که سایه و نادر نادرپور را می‌دیدم‌.
عکس‌های دسته جمعی از هم‌گرفته بودند. عالم دیگری بود، مجلس شور و حال عجیبی داشت‌. افسوس که فردای آن روز می‌بایستی می‌رفتند. آنها رفتنی بودند ولی حسرت ماندنی‌.
در هر صورت‌، فردای همان روز که شهریار ایشان را بدرقه می‌نمود و از هم جدا می‌شدند، یک صحنه فراموش نشدنی بود. اشگ در چشمان هر دو حلقه زده بود. یکدیگر را در آغوش‌کشیدند و از هم خداحافظی نمودند. شب فردای آن روز، شهریار بخاطر مهمانانش و ورود آنها به تبریز غزلی در همان وزن و قافیه شعر حافظ ساخت و به سایه ارسال نمود که مهارت و استادی شهریار را می‌توان در این غزل مشاهده‌کرد:

«‌دیدار شد میسر و بوس و کنار هم‌»
حافظ

کاروان شوق

گرد سمند یار رسید وسوار هم
شستم به‌اشگ شوق غم ازدل غبار هم
چشمی بسودم ونم اشگی بپای یار
نوشین دمی‌که غم بود وغمگسار هم
جانان رسیده‌بود وبجان دسترس نبود
او داشت سربلندم ومن شرمسار هم
چشمم نبود و طاقت دیدار یار نیز
چشمم بداد و طاقت دیدار یار هم
تاگرد راه شویم از آن‌کاروان‌گل
ابر بهار می‏شدم و اشگبار هم
وصلم ببرکشید و ببرد از دل حزین
داغ فراق و دغدغه‌ی انتظار هم
با روی وموی اوگذراندم به‌روزگار
بس روزهای روشن و شبهای تار هم
آتش زدم به‌خویش به غوغای واپسین
باشد که خلق بر سرم آیند ویار هم
شمعی بره‌گرفتم وگفتم‌که دلبران
روزی‌گذر کنند از این رهگذار هم
جان‌پروراست سایه‏ی سرو بلند یار
تا پی بری به‌سایه‌ی پروردگار هم
گفتی‌که بر نیایدت از ناله هیچ‌کار
دیدی‌که ناله‌کردم وآمد بکار هم
باجبر روزگار محبت‌کن اختیار
خواهی باختیار شد و بختیار هم
خوف و رجاست وزنه‌ی میزان آدمی
دل بیمناک باید و امیدوار هم
ازمن سلام باد به‌آن یار وآن دیار
یارب‌که یار باد سلامت‌، دیار هم
آن روز یاد بادیه بودیم دور هم
بزمی‌که یاد یار شد ویادگار هم
همراه‌«‌سایه‌»‌نادره‌‌گفتارشاعران
«‌نادر»‌که‌تاج دارد ودربار وبارهم
بشکفت نیش خنده‌ «‌‌مفتون‌» ‌که‌سایه‌گفت
ازشهر شکوه‌دارم وازشهریار هم

هربارکه سایه برای دیدار شهریار به تبریز می‌آمد، یا همراه «‌نادرپور» و یا همراه «‌فریدون مشیری‌»‌، از چشمه‌ی طبع شهریار سیراب می‌گردید. تعداد غزل‌هائی‌که شهریار درباره‌ی آقای سایه ساخته بسیار زیاد هستند. از آنجمله‌: ماه مهمان‌نواز، در استقبال مقدم سایه‌، سیاه مشق سایه‌ و مشیری سایه و نادرپور، اخگر نهفته‌، بمانیم‌که چه وگل زبان درقفا و آخرین شعری هم که درباره سایه ساخته‌، همان «‌گل زبان درقفا» است‌.
همچنین یکی از معروف‌ترین غزل‌هائی‌که سایه درباره‌ی شهریار ساخته بود، غزل معروف «‌شهریارا تو بمان‌» بود که در زیر، خود شعر و جواب شهریار به آن آورده می‌شود:

شهریارا تو بمان

با من بی‏کس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی‌ام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش بفریبی است‌، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق‌، پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
«‌سایه‌» در پای تو چون موج دمی زارگریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

و جواب شهریار به این شعر چنین بود:

«‌بمانیم‌که چه‌؟‌»

سایه جان رفتنی استیم بمانیم‌که چه‌؟
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم‌که چه‌؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه‌؟
خود رسیدیم بجان‌، نقش عزیزی هر روز
دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه‌؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه‌؟
دور سر هلهله و هاله‌ء شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه‌؟
کشتئی را که پی غرق شدن ساخته‌اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه‌؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غوره‌ی چشمی بچلانیم که چه‌؟
بدتر از خواستن این لطمه‌ء نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه‌؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه‌؟
گر رهائی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم‌که چه‌؟
قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه‌؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه‌؟

دو ماه قبل از بیماری شهریار، سایه برای دیدن شهریار به تبریز آمد. شهریار آخرین شعر خود را همچنانکه‌گفتیم‌، بنام «‌گل زبان در قفا» برایش ساخت‌. و بعد دیگر شهریار سایه را ندید، زیرا سایه در خارج از کشور بود و تا زمانی‌که شهریار در بیمارستان بستری بود تا آخرین دقیقه چشم به راه سایه بود
وگوئی این شعر را در باره سایه برای آخرین لحظه حیاتش ساخته بودکه‌:
محمود چشم بر در و می‌گفت یا اجل
بگذار بلکه بر سرم آید ایاز من…
ولی سایه نیامد. شهریار در حسرت دیدار سایه چشم از جهان فرو بست‌. واقعا چقدر دردآور است که انسان یک عمر به دوستی عشق بورزد ولی در آخرین لحظات از دیدارش محروم بماند و چشم از جهان فرو بندد. در هر صورت این است آخرین غزل شهریار درباره‌ی آقای سایه شاعر گرانمایه‌:

‌«گل زبان در قفا »

دل ما بهم رسید و بنظر ادا درآورد
دلی اشگ بود و دلی از عزا درآورد
من وسایه یکدگر را به‌بغل فشرده خاموش
که شکسته ساز و دیگر نتوان صدا درآورد
به قفای عشق بازی‌، پس گردنی است در کار
گل عشق هم زبانش فلک از قفا درآورد
نه همه جفای دوران پدر وفا درآورد
که وفای عاشقان هم پدر جفا درآورد
عجبا که دردم از دل به دمی دوید بیرون
ک طبیب چون مسیحش زدمش دوا درآورد
غم پیریم که دائم به عبای خود به پیچد
به نشاط بچگانه سری از عبا درآورد
خبر از ریا نباشد به دیار ما که حافظ
رگ ریشه ریا را همه جا زجا درآورد
به حسادت حسودان من اگر نرفتم از دست
به دل شکسته‌ام بین که مرا ز پا درآ‌ورد
مگر از«‌صبا» و«‌نیما» سخنی توان نگفتن
که سخن به هر دری زد سری از صبا درآورد
چو قضا کنی به پیری همه قرض خود نه بیجاست
دل ما هم این اداها همه را بجا درآورد
به حریق جنگل چین بنگر که کیف نافه
فلک از دماغ هر چه ختن و ختا درآورد
بپذیر شهریارا همه بازی قضا را
به سر تو نیز بازی همه را قضا درآ‌ورد

یادم است‌، یک بار هم که همراه، استاد شهریار به طهران رفته بودیم‌، آقای سایه ما را برای ناهار به خانه‌شان بردند. نادر نادرپور شاعر و «‌مسعودی‌» خواننده شهیر همراه خانواده‌هایشان حضور داشتند. از شهریار پذیرائی شایانی به‌عمل آمد. در آن مجلس شهریار از نادرپور خواستند که یکی از اشعارشان را بخوانند. نادرپور که پاس استادی را نگه می‏د‌اشت باادب و احترام یکی از اشعارشان را خواندند که بسیار جالب بود و استاد شهریار تحسینشان‌کردند. سپس استاد شهریار نیز یکی از غزل‌های پرسوزشان را خواندند که در «‌کاست‌» ضبط‌ نموده‌ام‌. در این مجلس سایه همچون شمعی به‌گرد وجود شهریار می‏گردید، یادش بخیر.

سوشیانت نوشته:

روایت فوق از آشنایی سایه یا شهریار سراسر افسانه و نادرست است. با توجه به گفتار شخص سایه در کتاب پیرپرنیان اندیش این داستان به طور کل رد می شود. رک: پیرپرنیان اندیش در صحبت سایه، میلاد عظیمی و عاطفه طیه، ص ۹۹/

اسد رخساریان نوشته:

روایتِ آشنایی سایه و شهریار همین است که آقای نیک اندیش یادداشت کرده اند. سایه در پیر پرنیان اندیش همیشه “پرنیان اندیش” نیست. امّا شعر سایه برعکس، همیشه چنین است! میتوان ازشعرهایی که سایه برای شهریار و از رهگذر تأثیر شهریار و شعرش تا به امروز نوشته و مینویسد، این حقیقت را استنباط کرد. باری کتاب پیر پرنیان اندیش نصفِ یادداشتهای آقای مصاحبه گر با سایه هم نیست. چه بسا خودِ سایه این روایت را با شوخی و خنده به زبان آورده باشد و آقای مصاحبه گر آن را حذف کرده باشد. بعید هم نیست، چرا که مواردی از این دست در آن کتاب بسیار است. امری که به اعتبار آن لطمه زده است. من یکایک آن موارد را برنمیشمرم، همین روایت ناقص سایه از آشنایی اش با شهریار کافی است. ضمن ادای احترام به سایه ی عزیز، برای این احتمال امتیاز قائلم که مصاحبه گر در برگزیدن تکّه ها و تکلمه ها از میان هزاران صفحه مصاحبه بخشهایی از آن ها را کنار گذاشته است. و این تنها مورد نیست!

گنجور در فیس‌بوک