گنجور

غزل شمارهٔ ۹۹۴

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

نقش نقاش است نقش این خیال

غیر این نقش خیال او محال

در همه آئینه ای روشن نمود

آن جمال بی مثال پر کمال

عشق جانان است جان عاشقان

این چنین جانی کجا یابد زوال

آفتابی مه لقا پیدا شده

گاه بدری می نماید گه هلال

عشق سرمست است در کوی مغان

عقل مخمور است و مانده بی مجال

چون یکی اندر یکی باشد یکی

آن یکی گه هجر باشد گه وصال

نعمت الله در محیط عشق او

خوش حیاتی باشد از آب زلال

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام