گنجور

غزل شمارهٔ ۹۷۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

عاشقان غرقند در دریای عشق

اوفتاده مست در غوغای عشق

دامن معشوق بگرفته به دست

سر نهاده دائما در پای عشق

عاشق و معشوق و عشق آمد یکی

در سر ما نیست جز سودای عشق

نور چشم عاشقان عشق وی است

عقل کی داریم ما بر جای عشق

ملک عالم را به سلطانی گرفت

حضرت یکتای بی همتای عشق

کار ما از عاشقی بالا شده

این بلا می جو تو از بالای عشق

عشق در جان است و در دل درد او

نعمت الله واله و شیدای عشق

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام