گنجور

غزل شمارهٔ ۹۷۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

پادشاه عاشقانیم و گدای کوی عشق

ای عجب بنگر گدا شد پادشاه کوی عشق

مجلس مستان حضرت روضهٔ رضوان ماست

جنت المأوای ما بستانسرای کوی عشق

عقل سرگردان چه داند ذوق بزم عاشقان

ناسزائی خود کجا باشد سزای کوی عشق

خانقه هرگز ندارم من به جای میکده

خود ندارم هیچ جائی من به جای کوی عشق

مانم چشم و غم دل دوست می داریم دوست

زانکه جان می بخشداین آب و هوای کوی عشق

صد دوا بادا فدای درد بی درمان ما

باد جاوید این دل ما مبتلای کوی عشق

نعمت الله دم به دم از ما نوائی می برد

تا توانی یافتیم از بینوای کوی عشق

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام