گنجور

غزل شمارهٔ ۹۵۳

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

ساقی سرخوش ما همدم ما می بینش

جام می را به کف آور به صفا می بینش

آفتابیست که بر هر دو جهان تافته است

می نماید به تو روشن همه جا می بینش

نقش بستیم خیال رخ او بر دیده

خوش خیالیست در این دیدهٔ ما می بینش

خیز و آئینه از مردم بینا بطلب

بنشین در نظر ما و خدا می بینش

نور چشمست که چشمت ابداً روشن باد

برو ای نور دو چشم و ابداً می بینش

گر جفائی کند آن دوست به جان منت دار

بکش آن جور ولی لطف و وفا می بینش

بنده با سید سرمست حریف است مدام

پادشاهی به کرم یار گدا می بینش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام