گنجور

غزل شمارهٔ ۹۳۷

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

بحر در جوش است و جانم درخروش

عقل می گوید که راز خود بپوش

عاقلی می خورد و عقل از دست رفت

اوفتاده بی خود و بی عقل و هوش

تا ننوشی می ندانی ذوق می

ذوق می ، می بایدت می را بنوش

خم می در جوش و ساقی در حضور

در سرای ما و ما در جست و جوش

ساقی ما خرقه می شویدبه می

آفرین بر دست او و شستشوش

در خرابات مغان مست و خراب

می کشندم چون سبو رندان به دوش

سید مستان چو می گوید سخن

عاشقانه گوش کن یک دم خموش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام