گنجور

غزل شمارهٔ ۹۱۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

دل به دست زلف او دادیم باز

با پریشانی در افتادیم باز

بر امید آنکه بر ما بگذرد

رو به خاک راه بنهادیم باز

در خرابات مغان مستانه ایم

خوش در میخانه بگشادیم باز

توبه بشکستیم فارغ از خمار

داد خود از جام می دادیم باز

عقل بود استاد و ما مزدور او

این زمان استاد استادیم باز

غم بسی خوردیم از هجران ولی

از وصال یار دلشادیم باز

بندهٔ سید شدیم از جان و دل

از غلام و خواجه آزادیم باز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام