گنجور

غزل شمارهٔ ۸۶۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

رندانه بیا ساقی و خمخانه به دست آر

دستی بزن و ساغر و پیمانه به دست آر

ذوق ار طلبی یک نفسی همدم ما شو

در مجلس ما منصب شاهانه به دست آر

دل خلوت عشق است در او عقل نگنجد

رو صاحب این خانه و آن خانه به دست آر

سر بر قدم او نه و جان نیز بر آن هم

گر دست دهد دامن جانانه به دست آر

سردار شود هر که رود بر سر دارش

این مرتبهٔ عالی شاهانه به دست آر

در کنج دلت گنج خوشی هست طلب کن

نقدی تو از این گوشهٔ ویرانه به دست آر

از بندگی سید مستان خرابات

جامی بستان و می مستانه به دست آر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام