گنجور

غزل شمارهٔ ۸۵۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

دل فدا کرده ایم و جان بر سر

خانمان باخته جهان بر سر

حاجیان گر به پا به مکه روند

خوش رواننند عاشقان بر سر

دامنش را اگر به دست آریم

سر به پایش نهیم و جان بر سر

بس که سودای زلف او پختیم

دیگ سودا رود روان بر سر

خاک پایش که تاج فرق من است

می نهم همچو سروران بر سر

خم می خوش خوشی به جوش آمد

رفت مستانه این زمان بر سر

بت پرست ار ببیند این بت من

سر ببازد روان بتان بر سر

خوش میانی گرفته ام به کنار

تا چه آید از این میان بر سر

نعمت الله جان به جانان داد

دل و دین نیز این و آن بر سر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام