گنجور

غزل شمارهٔ ۷۴۹

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

مده به باد هوا جان خویشتن بر باد

بنوش جام شرابی که نوش جانت باد

در آ به خلوت میخانه فنا بنشین

چه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد

هزار جان عزیزم فدای غم بادا

که خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد

دلم ز دست بیفتاد در سر زلفش

اسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد

دمی که بی می و معشوق می رود باد است

دریغ عمر عزیزی که می رود بر باد

درم گشاد و گشادم از این درست که او

دری نماند که آن در به روی ما نگشاد

به جان سید رندان که از سر اخلاص

غلام خدمت اوئیم و بندهٔ آزاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام