گنجور

غزل شمارهٔ ۷۴۵

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

ذوقیست دلم را که به عالم نتوان داد

تا بود چنین بوده و تا باد چنین باد

یادت نکنم زان که فراموش نکردم

ناکرده فراموش چگونه کنمت یاد

چشمی که منور نشد از نور جمالش

گر نور دو چشمست که او از نظر افتاد

از دولت ساقی که جهان باد به کامش

از لعل لبت جام بخواهیم بسی داد

عمریست که بر حسن و جمالش نگرانیم

یا رب که چنین عمر بسی سال بماناد

ساقی و حریفان همه جمعند درین بزم

بزمی است ملوکانه نهادیم به بنیاد

سلطان بود آن کس که بود بندهٔ سید

صد جان بفدایش که بود بندهٔ استاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام